تبليغاتX
هنايش - دوستان در بندمان را فراموش نكرده‌ايم، فراموش نمي‌كنيم!

هنايش

یادداشت‌های علی باريكانی

 

 

كارگر: «چرا اينهمه راه بر ما مي‌بندي؟ از ما چه مي‌خواهي؟ تو همگون ما نيستي. برو به كار خود برس»

مرد پاك‌دست: «من از شمايم برادران»

- راستي هم كه از ما! چه گزافه‌ها كه از خاطرت نمي‌گذرد! نگاهي به دستهاي من بينداز! ببين كه چه‌ آلوده‌اند. آغشته به كود و قيرند. حال آنكه دستهاي تو مي‌درخشند و بوي چه مي‌دهند؟»

- بويشان كن!

- يعني چه؟ انگار بوي آهن مي‌دهند.

-  و بوي آهن هم مي‌دهند. من شش سال تمام بند بر دست داشتم.

- براي چه؟

- چون در راه رفاه شما تلاش مي‌كردم. مي‌خواستم شما مردم نادار و ناآگاه را آزاد سازم. عليه ستمي كه بر شما مي‌رود بپا خاستم و شورش كردم... اين بود كه به زنجيرم كشيدند.

- به زنجيرت كشيدند؟ چه كسي به تو گفته بود شورش كني؟

 

كارگر ديگر: «گوش كن. يادت هست پارسال مردي سفيددست با تو گفت و گو مي‌كرد؟»

- بلي. چطور مگر؟

- مي‌گويند امروز دارش مي‌زنند. همچو دستوري آمده.

- پس همچنان شورش مي‌كرده است؟

- بله، چنين پيداست.

- نمي‌شود رشته‌اي از طناب دارش گير آورد؟ مي‌گويند بردن آن به خانه شگون بسيار دارد!!

                                                                                                               «ا. تورگنيف»

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:20  توسط علی باریکانی  |