
كارگر: «چرا اينهمه راه بر ما ميبندي؟ از ما چه ميخواهي؟ تو همگون ما نيستي. برو به كار خود برس»
مرد پاكدست: «من از شمايم برادران»
- راستي هم كه از ما! چه گزافهها كه از خاطرت نميگذرد! نگاهي به دستهاي من بينداز! ببين كه چه آلودهاند. آغشته به كود و قيرند. حال آنكه دستهاي تو ميدرخشند و بوي چه ميدهند؟»
- بويشان كن!
- يعني چه؟ انگار بوي آهن ميدهند.
- و بوي آهن هم ميدهند. من شش سال تمام بند بر دست داشتم.
- براي چه؟
- چون در راه رفاه شما تلاش ميكردم. ميخواستم شما مردم نادار و ناآگاه را آزاد سازم. عليه ستمي كه بر شما ميرود بپا خاستم و شورش كردم... اين بود كه به زنجيرم كشيدند.
- به زنجيرت كشيدند؟ چه كسي به تو گفته بود شورش كني؟
كارگر ديگر: «گوش كن. يادت هست پارسال مردي سفيددست با تو گفت و گو ميكرد؟»
- بلي. چطور مگر؟
- ميگويند امروز دارش ميزنند. همچو دستوري آمده.
- پس همچنان شورش ميكرده است؟
- بله، چنين پيداست.
- نميشود رشتهاي از طناب دارش گير آورد؟ ميگويند بردن آن به خانه شگون بسيار دارد!!
«ا. تورگنيف»

