تبليغاتX
هنايش

هنايش

یادداشت‌های علی باريكانی

احمد باطبی

 

نفس باد صبـــا مشک‌فــــشان خواهـد ‌شد

عــــالم پیر دگــــرباره جـــــــوان خواهـد شد

ارغوان جام عقیقی به ســـمن خواهـد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهـد شد

 

احمد عزیز

 

گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است، گرچه پنجره‌ها رو به تهی باز می‌شوند و درختان را شور بهار مرده، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده را برنمی‌آشوبد و ثانیه‌ها را رمق زنده ماندن نیست، گرچه شکوه دلاوری مرده، بغض حنجره‌هایمان را میهمان‌اند و سودای هیچ شرری در شریان‌های خشکیده‌ی بودنمان نیست، آسمان هر شب قصه ابابیل می‌بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده‌، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست، که طاعون به جان شهرمان افتاده، که دریوزگان را سروری داده‌اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را  گرفته، اما بهار می‌آید. پشت تاریک‌ترین دریچه شهر، خورشید تو را می‌خواند که هیچ میله‌ی زندانی به قدّ قامت خورشید نخواهد رسید، که شب اگر تمام دریچه‌های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو، طلوع را نوید می دهد.

هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره‌ای است. تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی‌ می‌درخشی سهمی بزرگ از اشاره‌مان هستی.

بازمی‌گردی می‌دانیم، که با هم به هلهله می‌نشینیم آزادی را در کوچه‌های شهر، که دیگر هیچ مدرسه‌ای به زندان تن نمی‌دهد و هیچ کوچه‌ای بن‌بست نخواهد بود. می‌آیی و همراه تو هی‌هی و هی‌هایمان دل تمامی لاله‌های باران‌خورده را می‌شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده شلاقشان را بر گرده استبداد می‌نشاند که عمر این دروغ‌وضعِ قتال‌صفت رو به پایان است. برای تو تا رهایی می‌رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان بردگی است.

می‌دانیم می‌آیی

 

برقرار باش که قرارمان از پایداری توست

 

اندکی صبر...

 

پ.ن. برای همراهی به اینجا و اینجا و اینجا مراجعه کنید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:57  توسط علی باریکانی  | 

 

مطمئنم كه ديگه رفته‌. دو سه روزه كه متوجه رفتنش شدم. يه باره هم نرفت. اول شكل عوض كرد و بعد ديگه واقعی واقعی رفت.

دارم ساعتای روندی رو می‌گم که دیدنشون رو صفحه موبایل عادتم شده بود

01:01 02:02 03:03  ...

ولی حالا چند روزه که نمی‌بینمشون.

خيلی عادت به ديد زدن موبايل ندارم. سر سوزنی هم استعداد برای افتادن دنبال اين جور چيزها. خودش اونقدر تابلو بازی درآورد كه توجهم جلب شد. حالام كه رفته. اين آمدن و رفتنش از بهر چه بود؟ نمی‌دونم.

یه مدتم شكل عوض كرد. یعنی اینکه يه چند وقتی ساعتای آيینه‌ای به چشمم می‌اومد مثل 23:32 يا 10:01 يا 15:51

ولی اینم رفت. البته دليل رفتن اين يكی رو گمونم بدونم. برای اينكه وقت نشون دادن ساعت 19:91 گيرش نندازم!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:36  توسط علی باریکانی  | 

 

دلم می خواست رئیس یک ادارۀ دولتی باشم. از صبح تا عصر کار کنم. بعد مدتی فراغت ورزش داشته باشم. بعد هم به منزل بروم و اندکی تلویزیون تماشا کنم و اول شب هم بخوابم.

 

این چند جمله ساده و قابل تأمل نقل قولی است از محمد‌رضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران. راوی این جملات عباس میلانی رییس بخش مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد است که پس از چاپ و اقبال کتاب معمای هویدا در داخل و خارج کشور، مشغول نوشتن کتابی درباره زندگی شاه است. 

شخصیت بسان سرنوشت عنوان سخنرانی میلانی است در دانشگاه اکسفورد بر مبنای پژوهشهای مربوط به همین کتاب. با اینکه استنادات تاریخی این گزیده، کمتر از تحلیلهای اغلب روانشناسانه آن است اما خواندنش در این وانفسای روایات مخالف و موافق شاه خالی از لطف نیست. متن را بگیرید و سر حوصله بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:5  توسط علی باریکانی  | 

 

نمی‌دانم برای چند سال بخشی از کودکیمان، جوانی پدر و مادرمان، میانسالی اجدادمان و هویت گذشته‌مان را از زباله‌دان تاریخ بیرون کشیدند و با طنز چاق و لاغر، من مرغ توفانم، تق و لقی کلاسها برای ریسه‌کشی و جشن‌های سر صف با شیرینی‌های زبان و شیرین‌زبانیهای آخوند منطقه به خوردمان دادند تا سیر و اشباع، بشویم نسلی به نام نسل انقلاب

حالا، این نسل زباله‌کاو در جستجویش از سنن ملی، چهارشنبه سوری را منفجر کرده، در جستجویش از مذهب به ایتس ایتس عاشورا، مداحی هلالی و شام غریبان میدان محسنی رسیده، ، در هویت‌یابی و خودشناسی از تیره و قبیله و طایفه بالاتر نرفته و ملیت را در فحاشی و تحقیر دیگران یافته، در ورزش، اگرچه بویی از اخلاق نبرده و فحش‌های ناموسی‌اش در تصویر تلویزیون لب‌خوانی می‌شود، اما سیاسی‌- مذهبی است. شعارهای مذهبی روی پیراهنش می‌نویسد و برای تمام تظاهرات سیاسی در صف مقدم جای می‌گیرد. به عوض آن، در عرصه سیاست تقوی را شناخته و چوب بی‌تقوایی ناشی از برداشتن یک پیراهن را خورده

چنین نسلی یا راه صلاح را یافته، مغزش را برداشته و فرار کرده یا به کارش ‌انداخته تا یکی از خیل لشگر خادم و دبیر، فرزاد حسنی و نجف‌زاده شود و به روز و به قیمت خدمت کند. و یا اگر به راه خطا رفته، در گذر زمان این همه دلیل و نشانه و بهانه دست در دست هم سر عقلش ‌آورده و اگر نیاورده توسری این کار را می‌کند!

بگمانم همانطور که توقع هر تغییری از جانب اکثریت نسل فرهنگ زباله‌دانی بی‌جا و بی‌فایده‌ست، توقع عمل از توسری ‌خورده‌ی تنهای این نسل هم بی‌معناست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 2:28  توسط علی باریکانی  | 

 

سه‌شنبه ظهر بعد مدتها رفتیم ولایت. جاتون خالی؛ هوای خوب، محیط دنج و خلوتی وسط هفته‌ی جاده! آخه از سال گذشته با آبگیری این سدّ چینی‌ساز، عادتمون شده شلوغی طالقون. علی‌الحساب این بار که از شلوغی خبری نبود.

خوش خوشان رسیدن بودیم که تابلویی تبلیغاتی توجهمون رو جلب کرد: «اوقات ارزشمند خود را با تخریب طبیعت ضایع نکنیم»!!

هرچه تلاش کردیم شعار تابلو را به حساب حفاظت از محیط زیست بگذاریم، نشد!

 

جناب متولی فرهنگ ولایت! تو نگران وقت مردمی یا تخریب طبیعت؟

وقت مردم؟ آها، ببخشید!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:51  توسط علی باریکانی  | 

 

کسراییدر یازدهمین سالروز خاموشی‌

 

به یاد سیاوش کسرایی، فریاد حنجره خلق و کولی‌شاعر سرزمین مادری

 

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را/ نه نه من این یقین را/ باور نمی‌کنم/ تا همدم من است نفسهای زندگی/ من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم/ آخر چگونه گل خس و خاشاک می‌شود؟/ آخر چگونه این همه رویای نونهال/ نگشوده پر هنوز/ ننشسته در بهار/ می‌پژمرد به جان من و خاک می‌شود؟/ در من چه وعده‌هاست/ در من چه هجرهاست/ در من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شب/ اینها چه می‌شود؟/ آخر چگونه اين همه عشاق بی‌شمار/ آواره از دیار/ يك روز بی‌صدا/ در کوره راه‌ها همه خاموش می‌شوند؟/ باور کنم که دخترکان سفیدبخت/ بی‌وصل و نامراد/ بالای بام‌ها و کنار دریچه‌ها/ چشم انتظار یار سیه‌پوش می‌شوند؟/ باور کنم که عشق/ نهان می‌شود به گور/ بی آن که سر کشد گل عصیانی‌اش ز خاک؟/ باور كنم كه دل/ روزی نمی‌تپد؟/ نفرین بر این دروغ/ دروغ هراسناک/ پل می‌کشد به ساحل آینده شعر من/ تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند/ پیغام من به بوسه لب‌ها و دست‌ها/ پرواز می‌کند/ باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی/ یک ره نظر کنند/ در کاوش پیاپی لب‌ها و دستهاست/ کاین نقش آدمی/ بر لوحه زمان/ جاوید می‌شود/ وین ذره ذره گرمی خاموش‌وار ما/ یک روز بی‌گمان/ سر می‌زند ز جایی و خورشید می‌شود/ تا دوست داری‌ام/ تا دوست دارمت/ تا اشک ما به گونه هم می‌چکد ز مهر/ تا هست در زمانه یکی جان دوستدار/ کی مرگ می‌تواند/ نام مرا بروبد از یاد روزگار؟/ بسیار گل که از کف من برده است باد/ اما من غمین/ گلهای یاد کس را پرپر نمی‌کنم/ من مرگ هیچ عزیزی را/ باور نمی‌کنم/ می‌ریزد عاقبت/ یک روز برگ من/ یک روز چشم من هم در خواب می‌شود/ زین خواب چشم هیچ‌کسی را گزير نیست/ اما درون باغ/ همواره عطر باور من در هوا پر است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط علی باریکانی  | 

 

هفتاد و دو سال پيش در چنين روزی رضا شاه پهلوی سنگ بنای دانشگاه تهران، نخستین مرکز مدرن آموزش عالی ایران را در اراضی جلاليه نصب کرد.

بدیع‌الزمان فروزانفر از نسل شعرایی که دست به ماده تاریخشان خوب بوده، برای تأسیس دانشگاه شعری سرود و ماده تاریخی پرداخت. این شعر را از مجموعه اشعار بدیع‌الزمان فروزانفر چاپ  1368 انتشارات طهوری بخوانید:

بــــــــه روزگـــــــــار   ...... کـــه بـــــــدو          برند ملت ایران ز حــــادثات پنـــــــاه

میان عالمیان سرفراز گشت این ملـک          به سرفرازی ما خلق عالمند گــــواه

رعیت از دل و جان جمله نیکخــواه  ...          که ملک ایران زو به نداشت نیکخواه

درازدست شده سرکشان بدند بسـی          که کرد تیــغ ... و دسـتشان کــــوتاه

در آن زمین که بدو هیچ سوی راه نبود          چـو عزم ... زآهن کشند اکـــنون راه

اگر تو برشمری کارهاش بسـیار اسـت          یکی ز بسیار اینک بنای دانشــــگاه

پی نهادن بنیـــاد این شـگفت اسـاس          برفت موکب ... این سزد ز موکب ...

...

بگفت اینک تاریخ صدق و گفت درست           اســـــاس علـــم قوی دان ز رأی ...

 

نخیر! اشتباه نفرمایید. فقط آن ... سر سطر دست پخت من است برای خلاصه کردن مطلب و انداختن چهار بیت از شعر که اتفاقا دو تا ... دیگر هم در آن چهار بیت خلاصه شد.

ناشر در نخستین صفحه کتاب نوشته: «چنانچه خواننده در متن کتاب ملاحظه خواهد کرد سراینده دیوان که استادی بزرگ و محققی ارجمند است به تناسب اوضاع و شرایط گهگاهی شعرهایی را سروده است که به هیچ وجه متناسب با رفعت پایه علمی او نیست. ای کاش هیچ گاه وارد سیاست نمی‌شدند و کارهای علمی و ادبی را با مسائل دیگر نمی‌آمیختند»!!

ایشان آمیختند، شما زدودید. این به آن در

انتشارات وزارت ارشاد این دیوان را بگمانم در سال 82 یعنی در دوره سید‌خندان تجدید چاپ کرده. آگاهان خبر بدهند از وضعیت ماده تاریخ در آن چاپ. راستی قطعه «ای مصدق» در این چاپ آمده در آن چاپ چطور؟ چاپ جدید‌تر هم دارد؟ اگر می‌دانید خوب بفرمایید ما هم بدانیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:6  توسط علی باریکانی  | 

پاسارگاد

 

دوست خوبم کورش عزیز مطلبی نوشته درباره آب‌گیری سد سیوند. او هم مثل خیلی‌های دیگر و از جمله این حقیر، نگران از دست دادن بخشی از هویت و موجودیت تاریخی ایرانیان است. حرفش حرف حساب است و همانطور که برایش نوشتم، منطق کلامش سنگ را هم سوراخ می‌کند ولی مشکل اینجاست که توی کله آقایان نمی‌رود.

ایشان آمده و دعوت کرده برای سیوند من هم چیزکی بنویسم. آخر چه بنویسم؟ درست است که تاریخ خوانده‌ام و کلی اطلاعات تاریخی می‌توانم ردیف کنم برای آقایان که به این دلیل و به آن دلیل آب‌گیری نفرمایید سد سیوند را و غرق در جهالتتان نکنید فرهنگ یک قوم را (انگار نگفته‌اند دیگران!؟) ولی وقتی نمی‌فهمند چه کار باید کرد؟

در حال و هوای دست و پا کردن مطلبی برای نوشتن بودم که خوابم برد و خواب عجیبی دیدم! خواب دیدم چند نفر آدم با قیافه‌های غریبه آمده‌اند و اصرار دارند نامه‌ای را به من بدهند تا به احمدی‌نژاد برسانم!! خوب خودتان بدهید، وبلاگ هم که دارد برایش بفرستید... گفتند فرستادیم اما جواب نداد. ولی چرا من؟... صبر نکردند و رفتند. حالا که از خواب پریده‌ام متن نامه را به خاطر دارم و عینا نقل می‌کنم:

 

جناب آقای احمدی‌نژاد

ما جمعی از خاخام‌های یهودی ضد صهیونیست پس از کشف افسانه هولوکاست توسط جنابعالی، به تازگی برگی از متون مقدس‌ را که از تحریف صهیونیست‌ها در امان مانده پیدا کرد‌ه‌ایم. این برگه به پیشگویی آخر زمان مربوط می‌شود و در آن مطالبی آمده که ما را نگران وضع ایران می‌کند. علیرغم خطر فراوانی که افشای این سند برایمان دارد، به حرمت نان و نمکی که با هم خورده‌ایم، شما را از مفاد آن آگاه می‌کنیم؛

«... و در سرزمین پارس سپیدمویان را حرمتی نباشد. مشاورانی پیدا شوند یکی سرخ‌مو و غریبه که از بابل آید و بهانه سازد تا لشگریان بابل در‌آیند و دیگری سیاه‌مو، پرگو و خندان که خانه‌‌های پارس را آب بندد و خراب کند...»

جناب رییس، این متن بخشهای دیگر هم دارد که نگران کننده‌تر است و باید به دقت مطالعه شود. لطفا کارشناسان و بزرگان تاریخ کهن کشورتان، آقایان پورپیرار و ‌نمین را بفرستید تا ضمن بررسی صحت و سقم این سند، شما را از جزئیات آن باخبر کنند.

                                                                                  با احترام

                                                                             موشه و دوستان

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 5:10  توسط علی باریکانی  | 

 

شماره نوروز 71  آدینه برای من در دنياي مجلات نقطه عطفی بود. یک شروع دوباره و رؤیایی. رضا مجله را دست می‌گرفت، پشت سر مامان راه می‌افتاد و وسط خانه‌تکانی مجبورش می‌کرد بایستد تا برایش بخواند. عادتی که هنوز هم دارد. آن شماره آدینه ویژه‌نامه طنز داشت و شلیک خنده‌‌های رضا، شاید وقتی داشت روزنامه سفر میمنت اثر به ممالک متفرقه امریق شاملو را می‌خواند توجه مرا جلب کرد. در اولین فرصت که مجله روی زمین مانده بود رفتم سراغش و مطالبش را خواندم کلمه به کلمه. اینطوری یادم مانده که زودتر از رضا تمامش کردم. اصراری ندارم بگویم این اولین شماره آدینه بود که به خانه ما آمد ولی همین شماره هوش از کله‌ام پراند! بعد از آن هربار که شماره جدید مجله می‌آمد و می‌فهمیدم رضا هنوز نگرفته، می‌رفتم و می‌خریدم. کمی بعدتر گاهی یک شماره را اتفاقی هر دو می‌گرفتیم و بعضی وقتها هم از روی عمد یا اجبار این کار را می‌کردیم. مثلا وقتهایی که با هم قهر بودیم!

ماهنامه ادبستان هم همین زمانها آمد به خانه ما و تا آخر انتشار دوام کرد. نمی‌دانم چرا انتشارش ناگهان متوقف شد؟ شاید برای اینکه سید احمد سام سردبیر و مدیر مسؤولش جلای وطن کرد و راهی دیار فرنگ شد. اما تأسف برای مؤسسه عریض و طویل اطلاعات که نتوانست برای این نشریه وزین جایگزینی پیدا کند.

بعدتر دنیای سخن صولتی‌دهکردی با ع. شکرچیان و طنزهایش و از خودمان و دیگرانش آمد.

گردون، دوران، تکاپو، ایران‌فردا، چیستا، گفتگو، فرهنگ توسعه، کیان و... بدون ترتیب از راه رسیدند

...

می‌خواستم مجله من را با همین یادداشت به سرانجام برسانم و به شماره چهار نکشانم. با قطار كردن نام اين نشريات كه بسياري‌شان مرحوم شده‌اند كلي حرف و خاطره يادم آمده كه دوست دارم بگويم و نمی‌دانم چطور؟ ... بغض راه گلویم را بسته و دستم به نوشتن نمی‌رود. بغض اینهمه از دست دادن‌ها و بدست نیاوردن‌ها. روزگار خوبی نیست.

... بماند

 

پ.ن.1  رضای عزیز می‌خواستم ماجراهای مجله‌ای‌مان را بنویسم. ماجراهای دوره‌ای که خودت اسمش را رنسانس گذاشتی. دوره رقابت‌ها، دعواها، دوستی‌ها. می‌خواستم از کشف همشهری بنویسم. از ماهنامه فیلم، راه دانشگاه، از هفته‌نامه مهر، از روزنامه قدس که مدتی خریدی؛ یادت می‌آید چه دستی می‌گرفتم برایت وقتی رو در رو می‌شدیم؟ می‌خواستم سر به سرت بگذارم و بگویم با اینهمه سابقه حالا آمدی و همشهری جوان می‌خوانی! همه اینها را می‌خواستم بیاورم تا کامت را شیرین کنم و تولدت را تبریک بگویم... تولدت مبارک

 

پ.ن.2  دوشنبه‌ها عصر وسط کلاس شیمی‌تجزیه، به پیشنهاد دوستی می‌رفتیم دهها نسخه شماره جدید هفته‌نامه مهر را می‌خریدیم و بین بچه‌های دانشکده توزیع می‌کردیم؛ کار فرهنگی! جالب اینکه بخاطر آن سه ربع آخر کلاس همه سه ساعت را غیبت می‌خوردم! حالا که بهتر نگاه می‌کنم می‌بینم شاید آن دوست دوست داشتنی در راه بزرگ ‌شدن گام برمی‌داشت، ولی من راهم را اشتباه رفته بودم. این کارها برای من تنزل بود به معنای واقعی کلمه، یک سقوط وحشتناک!‌!

 

پ.ن.3  عذرخواهی می‌کنم از همه نشریاتی که خریدیم و زیاد هم خریدیم اما اسمشان اینجا نیامد.

 

پ.ن.4 قرار شد آخر کار بنویسم سرنوشت بسیاری از آن مجلات چه شد؟ چند سال قبل موقع تغییر خانه، همه آن مجلات فیلم و ماشین و دانشمند و مهر و کیهان‌بچه‌ها و... روزنامه‌های سلام و جهان اسلام و جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان و خرداد و... بخشی از ششصد و بیست کیلو کاغذی شد که به قیمت کیلویی پانزده تومان یکجا بفروش رفت. در آن عجله‌بازار سفارش کردم به خریدار بگویند مجلات خوبی داخل گونیهاست. ظاهرا چون فکر کرده بود این حرف مستقیما به قیمت پرداختی‌اش ربط دارد گفته بود برایش فرقی نمی‌کند و با همه مثل کاغذ باطله معامله می‌کند!

اینها جدای از کتابهای درسی قدیمی، دفترهایمان و کتابهای دیگر بود که یادم نیست چند کیلو شد و رفت؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 3:26  توسط علی باریکانی  | 

 

عصر سه‌شنبه شبکه سه داشت مداحی سعید حدادیان رو نشون می‌داد. جناب نوحه می‌خوند و جماعت دم گرفته با رعایت فاصله‌ها سینه می‌زد. هر بار که دوربین می‌رفت سمت مسؤولین مملکتی و اعضای محترم هیأت دولت می‌دیدی... واویلا! چه محشر کبرایی! هر کدوم یه جور ریتم گرفته و سینه می‌زنه. ببخشید، سینه رو نوازش می‌کنه!!

 

با پخش این تصاویر کارشناسان، اظهار نظرهای مختلفی کردند:

 

- از روی فروتنی و به جهت جلوگیری از گسترش امر مذموم ریا در جامعه، به هنگام چرخش دوربین صدا و سیما رفتار خود را در اختیار گرفته، مراعات می کنند.

- بر و بچ کم‌رو هسّن دوربین می‌بینن هول می‌شن!

- آشنا نبودن با ریتم و پیدا نکردن ضرباهنگ، نشانی از محیط تربیتی پاک و بدور از هر نوع موسیقی آقایون در دوره کودکی دارد.

- آهنگ mp3player هاشون یکی نبوده! (کارشناس مربوطه توضیح داد منظورش به هیچ عنوان آهنگهای خلاف نبوده) چون این کارشناس کم سن و ساله و دائم‌الـ mp3 بپذیرید که راست میگه و منظور بدی نداشته

- از خود بیخودی! من نه منم نه من منم!

- لعنت به این روشنفکری و روشنفکربازی که وزیر و وکیل هم سرش نمی‌شه!

- تصاویر مونتاج بوده آقاجون

- ظاهرشون رو نیگا نکنین بابا! ‌اینا بچه سوسولن. سینه بلت نیستن بزنن.

- ایراد از حاج سعید بوده دادا! (این کارشناس می‌گوید نسبتی با رقبای حاج سعید ندارد)

...

 

پ.ن.1  همه یه طرف، حداد عادل یه طرف. ریتم تند من نه منم داشت و توی حال خودش بود. شاید تو خاطرات بچه‌گی

 

پ.ن.2  دروغ چرا؟ داوودی درست با ریتم جمع و محکم‌تر از بقیه دولتی‌ها سینه می‌زد. بابا ایول! حالا هی ازش بد بگین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 1:47  توسط علی باریکانی  | 

 

ظهر تاسوعا، برنامه کودک شبکه اول

 

رفیق پشت دوربین به آقاجون امیرمحمد می‌گه: بگو گل‌خونه! بگو گل‌خونه!

آقاجون: گل‌خونه

رفیق ناپیدا: یزید خود شیطونه

گل‌خونه، یزید خود شیطونه

آقاجون: واقعنا بچه‌ها! این امام حسین به این خوبی، به این مهربونی، اصلا نوه پیامبر بوده این. آخه یزید چطور دلش اومده شهیدش کنه؟ خدا واقعا لعنتش کنه

- بگو محرم

- محرم

- یزید داره می‌سوزه، الان توی جهنم

- حالا بگو فرشته

- فرشته

- امام حسین با شادی، الان توی بهشته

 

پ.ن. پیشنهاد به سردار ضرغامی:

حاجی! حیفه این گولّه استعداد بیسیم‌چی بمونه. بذار استعدادش کشف شه. پیشرفت کنه. بفرستش وزیر شعار شه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:21  توسط علی باریکانی  | 

 

تقی‌زادهامروز هشتم بهمن ماه مصادف است با سالروز درگذشت سيد حسن تقی زاده (1257-1348). نماینده جوان و پرشور تبریزیان در مجلس مشروطه که اتهام تندروی در جریان انقلاب مشروطه و شرکت در قتل بهبهانی در همان سالهای جوانی، کافی بود تا چهره او را تخریب کند و وجهه او را زیر سؤال برد. علاوه کنید به اینکه تقیِ‌زاده متهم است بتبلیغ و ترویج فرنگی‌مآبی و قبول بدون قید و شرط آداب و رسوم فرنگستان در تاریخ معاصر ایران، حضور در تجدید قرارداد نفت بسال  ۱۳۱۲/۱۹۳۳ با شرکت نفت انگلستان، فراماسون بودن، سناتوری در حکومت پهلوی دوم  و...

اما جدای از اینها، تقی‌زاده یک نماد است. نمادی از جریان نوخواهی در ایران. او نماد روشنفکری پس از سالهای سخت مواجهه با تمدن غرب است. در سالهایی که غربیان، عجز و ناکارآمدی داشته‌هامان را در میدان جنگ و عرصه سیاست، اقتصاد، اجتماع، علم و دانش، به شکلهای مختلف بارها و بارها به رخمان کشیده‌ بودند.

تقی‌زاده در جمع روشنفکرانی نظیر جمال‌زاده، ایرانشهر، قزوینی، فروغی، مشفق کاظمی، پورداوود، محمود افشار و بسیاری دیگر که برای افکار روشنفکرانه خود و  تبدیل آرزوهایشان به واقعیت، بعضی دست به قلم بردند و بعضی کار سیاسی هم کردند، در هر دو شکل، چهره شاخصی است. شناخت بی‌نظیر او از زبان و ادب پارسی، همکاری در نگارش و چاپ نشریات ماندگاری همچون کاوه، تلاش برای شناسایی، احیا، تصحیح و بازگرداندن بسیاری از نسخ خطی و میراث مکتوب ایرانی به کشورمان، بخشی از خدمات فرهنگی تقی‌زاده محسوب می‌شود.

 

تقی‌زاده نامی ماندگار است در بحث‌های روشنگرانه تاریخ روشنفکری ایران.

 

پ.ن.1: تاریخ و تقی‌زاده کنار هم، مرا یاد حرف دکتر شریعتی می‌اندازد که از ایندو «ت» بدش می‌آمد. ولی من بدم نمی‌آید.

 

پ.ن.2: حیف است یادی نکنم از سال گذشته و روزهای خوب بحث‌های «کاوه» و «ایرانشهر» و «آینده» با دوست عزیزی که روی این موضوع پایان‌نامه نوشته. مرحمت کرد؛ خواندم و استفاده کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:41  توسط علی باریکانی  | 

 

اول هفته، توی اتوبوس پارک شهر، پیرمردی که سر و وضعش خیلی با بقیه فرق نداشت به جز چوب کج و کوله‌ای که دست گرفته بود، اومد و نشست روی صندلی جلویی و ماشین راه نیفتاده شروع کرد به خوندن!  فکر کردم لابد رفته پیشواز محرم.

داشتم تفسیر حکایت اون اعرابی رو که سبوی آبی از صحرا برای خلیفه‌ی صاحب دجله می‌بره و کرامت می‌بینه گوش می‌دادم. خواستم بی‌خیال شم اما وقتی خوندنش با مراسم سر و سینه زنی‌ همراه شد جام رو عوض کردم و دورتر نشستم. اول گمون کردم بساط تکایا رو که می‌بینه می‌خونه و تو سرش می‌زنه ولی بعد متوجه شدم؛ نه. واکنشش به ساختمونهای اداری و دولتیه، حتی مدرسه و کلانتری! میدان حرّ و جلوتر، دیگه بی‌طاقت بود.

...

بی‌تابی چرا؟ چوبت را بردار و همان را ارمغان ببر برایشان. بی‌گمان انعامت می‌دهند و کرامتت می‌کنند. فقط به یاد داشته باش از جنگل انبوه به منزلت می‌رسانند!

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:29  توسط علی باریکانی  |