تبليغاتX
هنايش

هنايش

یادداشت‌های علی باريكانی

 

براي كسي كه حوصله خواندن دارد همين مقدار بگويم كه مدتی قبل در يك جستجوي اینترنتی به مقاله سه قسمتی دکتر مهدی پیروزنیا در سایت «فصل نو» رسیدم با عنوان «بررسی مهمترین تحلیلها پیرامون علل عدم توانایی و مقاومت نهضت ملی ایران در مقابله با کودتای بیست و هشت مرداد سال 1332». مقاله، بنا به توضیح نگارنده قصد سنخ‌شناسی تحلیل‌های مربوط به کودتا را داشته است.

با خواندن بخش اول، مطالب زیادی برای یادآوری به نویسنده به نظرم رسید که بلافاصله تایپ کردم و برایشان فرستادم. اما این متن نه تأیید شد که در سایت قرار بگیرد و نه پاسخی از آنها به دستم رسید.

پس آنرا همین‌جا بخوانید:

 

...

1- مقاله شما با عبارت «زمانی قریب به پنجاه سال ازکودتای مرداد سی و دو می گذرد...» آغاز می‌شود. نخستین ایراد من به آغازین جمله مطلب شماست. با توجه به تاریخ نگارش مقاله  (1384 شمسی) مدخل «بیش از (حدود) پنجاه سال...» طبعاً درست‌تر می‌بود.

 

2- در نقد نظر کاتوزیان آنجا که می‌گوید: «می‌باید در دعوای نفت به راه حلی شرافتمندانه!!؟ می‌رسیدند و برای افزایش سطح زندگی مردم، منزوی کردن و شکست دادن اقلیت محافظه کار و ریشه‌کنی استبداد سنتی ایرانی، بی‌درنگ دست به اصلاحات بنیادین سیاسی و اقتصادی می زدند...»  جدای از پاسخ‌های کوتاهی که لابه‌لای نقل قولها آورده‌اید و علامت‌های بیشمار تعجب و پرسش در عبارات نقل‌قول که خواننده را به اشتباه می‌اندازد و گمان می‌کند این کاتوزیان است که نسبت به نظر خودش اینهمه تردید داشته، پرسیده‌اید: «آیا این به جز راهی است که محمد‌رضا یا پهلوی دوم پس از موفقیت کودتا برگزید؟» در پاسخ به این پرسش عرض می‌کنم، بله. در بحث‌های تاریخی توجه به موقعیت‌های خاص تاریخی و شرایط ویژه هر دوران، نکته مهمی است که شما فراموش کرده‌اید. اگر کمی بیشتر حوصله می‌کردید و به این نکته فکر، که کاتوزیان هم مثل شما از قرارداد کنسرسیوم پس از کودتا مطلع بوده، به این شکل نگاه او را به چالش نمی‌کشیدید. جواب شما همان بله ساده است. شخصیت وطن‌پرست، سالم و توانای دکتر مصدق، اقبال مردمی دولت، نگاه مثبت بین‌المللی، غافل‌گیری انگلستان در آن مقطع تاریخی، پیشرفت نظرات ایران در دادگاه لاهه و... زمان مناسبی را برای حداکثر استفاده در اختیار گذاشته بود که از دست رفت. حال چطور و به چه دلایلی؟ موضوع دیگری است. اگر شما از آن دسته افراد بودید که ایراد نظر کاتوزیان را در عدم درک او از شرایط خاص تحمیل شده به دولت ملی دکتر مصدق می‌دانستید که جزئیات را ندیده و... از این منظر، وارد پاسخ‌گویی به شما نمی‌شدم زیرا بحث لزوم قرار گرفتن مورخ و تحلیل‌گر در موقعیت‌های تاریخی بحثی گسترده، مفصل‌ و شامل دیدگاههای گوناگون است.

 

3- آنچه بیشتر مایه تعجب من شد نگاه احساسی و عاطفی شما پژوهشگر محترم به مقولات بزرگ تاریخ است. در نقد نظر کاتوزیان آورده‌اید: «این استدلال تا حدودی به استدلال کسانی که امروز با همین دیدگاه به منازعات ایران و غرب بر سر استفاده‌ی ایران از انرژی هسته‌ای می نگرند و بر گذشتن مصلحت آمیز ایران از حقوق قانونی‌اش... تاکید دارند، نزدیک است... شرافت انسانی و پایداری برای نیل به عدالت و حقوق انسانی مسلماً اخلاقی‌ترین وظیفه‌ی هر انسان و جامعه‌ی آزاده‌ای است....» برای این نگاه احساسی و عاری از روح علمی، فقط یک مثال تاریخی بدون حشو و زوائد می‌آورم؛ جنگهای دوم ایران و روس. مسافرت آن روحانی دین‌پرست و غیرتمند به جبهه جنگ... و شکل بازگشتش!

 

4- درباره توجهاتی که به مطالب فصل نهم کتاب کاتوزیان داده‌اید:

4-1- پیدا کردن یک را‌ه حل مناسب برای دعوای نفت که بتواند ایران را به درآمد حاصل از فروش نفت برساند، مثل فروش به هر دولت و شرکت خریدار که نمونه‌هایی هم صورت گرفت و... آنهم ماهها پس از ملی شدن صنعت نفت، چه مغایرتی با طرح مصوب سال 1323 مجلس داشت. صحبتی از امتیاز جدید نفتی نبود بحث تنها بر سر پیدا شدن مشتری و امکان فروش نفت بود.

4-2- نکته‌ای که در شماره 2 نوشته‌اید چه معنی دارد؟ کاتوزیان می‌تواند در تحلیلش تجویزی داشته باشد که در خط مشی مصدق نبوده، چه ایرادی دارد؟ مگر شما خودتان در نکته چهارم، از مصدق ایرادِ رفتن به سمت امریکائیها را نگرفته‌اید؟ جالب‌تر اینکه پس از نکته شماره 5 در ایراد به کاتوزیان جایی که می‌نویسد: «... مشی متغیر! گروههای اجتماعی...» نوشته‌اید «- آیا جامعه و گروههای اجتماعی مفاهیمی ایستا هستند که به مردان سیاسی و جریانها تضمین منفعل بودن و تنها نظاره‌گر بودن داده باشند ؟ -» چرا فکر می‌کنید این حرفتان شامل تفکر دکتر مصدق نمی‌شود و نگاه او باید به همین  ایستایی که شما نوشته‌اید باشد؟ (آن علامت تعجب که در متن کار زده‌اید تقدیم شما!)

4-3- برای نکته 3 گمان می‌کنم منظورتان از اینکه «شور انقلابی و انسجام در جامعه‌ی ایران... توانسته بود گروههای سیاسی و اجتماعی با بنیانهای عقیدتی و سیاسی متفاوت و گاه کاملاً مخالف را در یک جبهه‌ی مشترک؛ جبهه‌ی ملی متحد کند» همان همدلی مردم با دولت مصدق باشد و نه چیز دیگر. اگر نه، می‌شود لیستی از این گروههای سیاسی یا اجتماعی همراه ذکر کنید؟ آیا منظورتان از این گروهها حزب زحمتکشان بقایی نیست؟ یا فداییان اسلام نواب؟ یا حزب توده؟

4-4- نکته چهارم را از منظر همان برخورد احساسی‌تان با مسائل تاریخی می‌بینم که جوابی ندارد. بدیهی است اگر مصدق روسها را مشتری نفت شمال می‌دید و نه خواهان امتیاز انحصاری، مثل شما فکر نمی‌کرد و با روسها حتماً قرارداد نفتی می‌بست.

4-5- از پرسشی که در شماره پنج مطرح کرده‌اید واقعاً متعجبم! جمع «منافع مادی بیشتر برای جامعه» با آن «انبوه آرمانها»ی شما منافاتی دارد؟ می‌دانید یکی از همان انبوه آرمانها را فداییان اسلامِ حداکثر طلبه، مدام به رخ کاشانیِ آیت‌ا... می‌کشیدند و جواب رد آیت‌ا... آنها را به فحاشی واداشت؟ ماجرای برخورد آنها را با آیت‌ا... بروجردی می‌دانید؟ کدامیک در طرح بحث حکومت اسلامی صلاحیت‌ بیشتری داشتند؟

 

5- بابت بخش دوم و سوم مقاله‌تان حرفهای بسیار بیشتری هست. بعنوان مثال در شروع بخش دوم، آنجا که از نبود سند و مدرک درباره ارتباط کاشانی و فداییان و عدم تأیید اقدامات آنها از سوی کاشانی نوشته‌اید و... نظرات خود کاشانی را که به کرات در مطبوعات آن‌دوره آمده، خوانده‌اید؟ اظهار نظر مکرر خلیل طهماسبی را چه؟ شاهدان زنده وقایع را چه کنیم؟

...

تاریخ، ارزش صرف وقت بیشتری دارد. نگاه جامعه‌شناسانه به تاریخ نباید به قیمت این‌همه ایرادات تاریخی باشد.

در پایان یادآوری می‌کنم به هیچ عنوان نخواستم ایرادات تاریخی مقاله شما را برشمرم که خود گویاست. قصدم تنها توجهاتی به شکل نگاهتان آنهم در بخش اول این مقاله بود.

 موفق باشيد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 11:6  توسط علی باریکانی  | 

 

یکسال و کمی هم بیشتر! همین طور الکی گذشت از آن وقتی که با هزار امید و آرزو پایان‌نامه‌ام را تصویب کردم، بعد از سه ماه دوندگی و سر و کله زدن با استادی از جنس اساتید تاریخ. از آنها که فکر کردن به حوادث سالهای نزدیک به وحشت‌شان می‌اندازد و ترجیح می‌دهند درباره‌اش سکوت ‌کنند، اما حکیمانه، آرام و درگوشی به شاگردها بگویند اینها که به جای سکوت، حرف می‌زنند چیزی نمی‌فهمند چون تاریخ نخوانده‌اند و در عوض ما می‌فهمیم. بماند که آقایان جرأت اما و اگر روی حرفهای مغولی پطروشفسکی و غزنوی باسورث هم به مخیله‌شان راه ندارد، چه برسد به جسارت نوشتن کتابهای درسی تاریخ! آن‌وقت فکر می‌کنند کسی که تاریخ معاصر می‌خواهد یا تاریخ را معاصر می‌خواند ماجراجوست یا توطئه‌گر و لابد می‌کنند که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است.

قرار نداشتم و ندارم حرفهایم را اینطوری بزنم. زیاد است، حوصله می‌خواهد و من روزی به سراغشان خواهم رفت.

به بهانه ثبت‌نام ترم آتی رفتم دانشکده و چند تا مسأله کوچک عارض شد که دلم ‌خواست درباره‌شان بنویسم.

اول رفتم سایت دانشکده با آن تعداد کم سیستمها و فضای کوچک، که خیلی از انجمن اسلامی و بسیج همجوارش بزرگتر نیست. از روی معدل پایین نمرات معلومم شد، درسی را که فروردین 84 امتحان دادم تا آبان 85  بشنوم هفده‌و‌نیم شده‌ام، صفر رد شده. تحقيق كردم گویا اصلا یادشان رفته نمره مرا بدهند آموزش! برای ترم ششم باید درخواست مجوز کنیم همانطور كه برای ترم پنجم هم التماس کردیم. دوستان هم‌ورودی‌ گفتند ظاهراً باید این‌بار جریمه نقدی هم بدهیم به شيخ عميد! جالب اینکه به جز دو نور چشمی؛ یکی که نذر بود امسال حتماً دکترا  قبول شود و آن دیگري که بعد از پنج بار تغییر، عنوان جديد پایان‌نامه‌اش‌ مرداد ماه همین امسال تصویب شد و مهرماه دفاع کرد و نوزده گرفت! کس دیگری دفاع نکرده. (نمرات آنها را كه اختصاصاً رد شده تا رد شوند! بارها و بارها رصد کردم تا سر آخر جواب منفی بگیرم)

من سرّ شده‌ام. برای هیچ‌کدام از اینها کک‌ام نگزید. حتی وقتی برگه‌ام را برای امضا دادم دست جناب آقای دکتر. و حضرتش عليرغم اين همه وقت كه از ماجرا مي گذرد هنوز نتوانسته دلش را صاف کند براي سر بلند كردن و جواب سلام دادن که لااقل پیش هم‌اتاقی‌ها آبروداری کند. كسي که چهل ماه در جوارش کار کردم و دیدم چطور در بنياد متعلق به پاکترین مدیران نظام، گرگ ناپاکی شد و آن پاکان برایش كف زدند و هورا کشیدند و هلش دادند که برود جلوتر در مسیری که خودشان رفتند و در سلامت زندگانی نمونه و الگو شدند.

سرت را بالا بگیر آقای دکتر! در چشم‌هایم نگاه کن! جواب سلامم را بده! زمین گذاشتن آن کاری که تو و امثال تو برایش همه چیزتان را می‌دهید، برای من در حفظ آرمانهایم، شخصیتم، خودم، یک آزمون بزرگ بود. بعد ماهها بیکاری و مواجهه با گرفتاریهای ریز و درشتی که از آنها بی‌خبر نیستی، چه بسا كه زحمتش پای خودت بوده، هنوز از تصمیمی که گرفتم احساس رضایت می‌کنم. در آن سه سال کدام بله دلخواهت را از من شنیدی که از رفتنم تعجب کردی؟ باور کن قرار نداشتم و ندارم از راههای حیوانی به علوم انسانی برسم، حتی اگر این، سنت تو و امثال تو باشد.... حق داری نفهمی.

سرت را بالا بگیر آقای دکتر! در چشمهایم نگاه کن! از من نترس! گوش کن! در این گرگ بازار، نه من، که هیچکس با گرگ بچه‌ها کاری ندارد، باور کن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:50  توسط علی باریکانی  | 

 

امروز رسول جعفريان را ديدم. در آمد كه: متأسفانه يك خبر بد! دوانی فوت كرد. گفت: خيلی پير نبود. از فلانی و فلانی چند سالی بزرگتر بود گویا... گفتم: متولد 1307

دوانیاین‌ روزها سخت مشغول تعدادی از کتابهایش بودم. به سیاق همه کتابهایی که می‌خوانم یادداشتها و نکته‌های زیادی از آنها برداشتم و جالب آنکه کنار خیلی از آنها علامت زدم و نوشتم که: «از دوانی بپرسم».

دوانی از اهالی علم بود و زیاد می‌دانست. کتابهای زیادی هم نوشت و به یادگار گذاشت. سالها قبل در تلویزیون، برای اولین بار، او را وقتی که درباره نوشته‌هایش صحبت می‌کرد و مدام به شمارگان کتابها اشاره، شناختم. آنموقع در عالم بچه‌گی فکر کردم این اصلاً خوب نیست کسی مدام دیگران را به کمیت و تعداد آثارش توجه دهد. اما بعداً و خیلی زود فهمیدم همه آنها که جد و جهد علمی دارند و دستی به قلم، همین‌طورند، خصوصاً وقتی پا به سن می‌گذارند.

علی دوانی اما برای اهالی تاریخ چیز دیگری بود. او منبع و مرجع بسیاری از روایات در تاریخ معاصر ماست. بطور مشخص و درباره موضوعات تاریخی مورد علاقه من؛ دوانی با برادران واحدی نسبت سببی داشت. با عبد‌الحسین واحدی در قم هم‌خانه بود و لاجرم میزبان نواب و سایر فداییان وقتی به قم می‌رفتند. نواب را هم از سالهای تحصیل در نجف می‌شناخت. بنابراین درباره فداییان اسلام می‌توانست بسیار بداند و بگوید. از اساتیدی که با او دمخور بودند فراوان شنیدم که گاهی اشاراتی به ناگفته‌ها داشت. آنها که نخواست بگوید و با خود برد.

خدایش بیامرزد... که ترجیح داد بعضی چیزها را نگوید تا اینکه دروغ بگوید.

خدایش بیامرزد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 20:22  توسط علی باریکانی  | 

 

دیگر برایم عادت شده وقتی زندگینامه هرکدام از آقایان را که تا سال 1334 یعنی سال اعدام فداییان اسلام دوازده سال تمام داشته‌اند می‌خوانم، با عباراتی نظیر اینکه عضو فداییان اسلام یا همکار آن بوده‌اند يا با نواب حشر و نشر و رفاقت داشته‌اند روبرو شوم. سن و سال پایین فداییان اسلام و طرفداران آنها مزید بر علت است و بهانه خوب. به هر حال، با توجه به ارزشهای حکومتی امروز، یادآوری همراهی با نواب برای هرکسی اهمیت دارد. اما تفاوت فقط در شکل آدرسی است که از حضورشان می‌دهند؛ اینکه بودنشان چقدر واقعی به نظر بیاید یا معنی‌دار باشد.

به تازگی و در «پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌ا... سید حسن ابطحی» متولد سال 1314- مشهد، خواندم که ایشان هم فدایی‌اسلام بوده‌اند و یار نواب. با رعایت امانت، توضیحات مربوط به این آشنایی را می‌آورم و چند نکته را یادآور می‌شوم. (ایرادات تایپی را هم دست نمی‌زنم)؛

 

در شانزده سالگی

«معظم له درباره آشنائی خود با مرحوم نواب صفوی چنین میفرمودند : ( من شنیده بودم که شخصی به نام احمد کسروی به مقدسات اسلام اهانت کرده بود مراجع تقلید نجف حکم ارتداد او را داده بودند و مرحوم آیة الله حاج سید ابو الحسن اصفهانی مرحوم نواب صفوی را وادار میکند که به ایران بیاید وکسروی را بکشد ایشانهم کمر همت می بندد و به ایران میآید و او را با کاردیکه دردست داشته درخیابان تعقیب میکند و او که به کلانتری پناهنده میشود درمقابل رئیس کلا تری شکم اورا پاره میکند که طبعا ایشانرا به زندان قصر می برند ومن بوسیله مرحوم آیة الله شریف رازی درزندان به دیدن ایشا ن رفتم ومورد لطف شدید ایشان قرار گرفتم این دوستی ادامه داشت. تا انکه مرحوم شهید خلیل طهماسبی یکی ازفدائیان اسلام در فاتحه مرحوم آیة الله فیض در مسجد شاه تهران علی رزم آرا نخست وزیر رژیم شاه را به قتل رساند وآیة الله کاشانی از تبعید به تهران بازگشت ودکتر مصدق نخست وزیر شد و آ یة الله کاشانی رئیس مجلس شورای ملی گردید و مرحوم شهید نواب صفوی اززندان آزاد شد ومنهم با این انقلاب هم گام شد م و مکرر با مرحوم شهید نواب صفوی مسافرتهای پر فائده ای داشتم بخصوص در سفر کاشان که با شهید خلیل طهماسبی و مرحوم آیة الله شریف رازی قبل از مسافرت شهید نواب صفوی به کاشان رفتیم و اوضاع را برای ورود ایشان آماده کردیم)

حضرت آیة الله ابطحی . ‌ در سال‌ 1335 به‌ خاطر دستگيري‌ فدائيان‌ اسلام‌ و تضعيف‌ آيت‌ الله كاشاني با اسم‌ مستعار به عراق رفته و...»

 

و اما نکات:

1- آیت‌ا... ابوالحسن نجفی نه نواب را برای کشتن کسروی فرستاد و نه مجبورش کرد. جناب عبد‌خدایی که در تدارک اضافات به فهرست صادر‌کنندگان حکم ارتداد کسروی ید طولایی دارد هم جرات نمی‌کند اینطور بگوید.

2- سوء قصد نواب به کسروی در اردیبهشت سال 1324 یعنی وقتی که حضرت آیت‌ا... ده ساله بوده انجام شد که منجر به قتل هم نگردید. با اسلحه گرم بوده و نه کارد. شکم آن بنده خدا را هم پاره نکرده است.

3- قتل کسروی بدست برادران امامی در اسفند همان سال در ساختمان دادگستری و نه کلانتری و در مقابل چشمان بازپرس و نه رییس کلانتری انجام شد که ماجراهای خود را دارد.

4- زندانی که احیاناً حضرت آیت‌ا... به دیدار نواب رفته‌ مربوط به دستگیری او در خرداد سال 1330 یعنی شش سال پس از این ماجرا بوده که به مدت بیست ماه ادامه داشته و بخاطر قتل کسروی هم نبوده بلکه مربوط به پرونده درگیری نواب در ساری بوده است و حضرت آیت‌ا...  احتمالا در همان اواخر موفق به دیدار نواب در زندان شده است.

5- قتل رزم‌آرا قبل از ماجرای زندان نواب بوده یعنی در شانزدهم اسفند سال 1329

6- بازگشت کاشانی از تبعید لبنان قبل از همه اینها بوده یعنی در اردیبهشت 1329

7- ریاست کاشانی بر مجلس مربوط به مجلس شانزدهم و زمان بازگشت وی از تبعید نیست. این ریاست پس از قیام 30 تیر 1331 و در مجلس هفدهم بوده است.

8- دستگیری و اعدام نواب نه در سال 1335 که در آذر ماه و دیماه 1334 بوده است.

...

خسته شدم. باقی بقایتان

 

پ.ن. یاد بچه‌گیها افتادم، وقتی با بزرگتر‌ها برای انتخابات می‌رفتیم و انگشت‌مان را در استامپ رنگی می‌کردیم. بعداً فقط این باباهه بود که می‌گفت: علی هم رأی داده، خودمان با بزرگواری و تواضع سکوت می‌کردیم. امروز هم خاطره‌ای جز همان انگشت رنگی نداریم، اصرار نکنید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 9:11  توسط علی باریکانی  | 

 

کیهان‌بچههای رضا، منجر به سروش‌نوجوان، دانشمند و اطلاعات‌علمی شد و مال من مجله‌ماشین، کیهان‌ورزشی، دنیای ورزش و هفته‌نامه‌پهلوان. رضا وسواس گرفتن آن ویژه‌نامه‌های هشت صفحه‌ای و شانزده صفحه‌ای دانشمند را داشت که اگر روزنامه‌فروش محله‌مان یادش می‌رفت بدهد بیچاره بود.

و من که از بس شنبه‌ها کشیک کشیدم و کیهان ورزشی پانزده تومانی و دنیای ورزش بیست تومانی گیرم نیامد، بالاخره فهمیدم که می‌شود به هیتلر هم رشوه داد! و با پنج تومان بیشتر به کیهان ورزشی رسید.

خدایش بیامرزد روزنامه فروش محله را. اسمش هیتلر بود، به خاطر سبیل‌اش! وقتی عصر کیهان و اطلاعات می‌آمد، جلوی صف طالبان روزنامه‌های دو تومانی چه خدایی می‌کرد! اول کیهان تمام می‌شد و بعد لاجرم اطلاعات به فروش می‌رفت.)

نکته1: هر نوع ارتباط کیهان سیدمحمد‌اصغری با کیهان امروزی به من چه!

نکته2: وای به حال کسی که فکر کند روزنامه‌ها را مردم برای تحویل به اتوشویی به قیمت کیلویی دوازده تومان می‌خریدند. (کاش نرخ تورم هم به همین قاعده رشد می‌کرد. حالا کیلویی بیست تومان هم با منّت می‌خرند)

نکته3: تردید نکنید کیهان نصیب من نمی‌شد. اطلاعات. با آن ستون خاطرات آندری ساخاروف که می‌خواندیم. به هر حال فروپاشی بلوک شوروی در آن روزها مهم‌ترین مسأله بود. برای همین بود که هر بار موضوع انشای کلاس اختیاری می‌شد، درباره همین‌ها می‌نوشتیم. خاطرات یلتسین با آن ماجرای چپاندن پستان‌ در دهان نوه‌اش که آرام بگیرد!! برای همیشه حالم را از هر چه ستون خاطرات‌ به هم زد.

نکته4: نسرین، دختر دایی، هم‌پای من بود در خرید روزنامه. زرنگ‌تر و خوش‌شانس‌تر، چون در صف زنانه می‌ایستاد!!!

 

آه مجله‌های ماشین من! چه با دقت خواندمتان تا آن جلد‌های روغنی، ناخن هم برندارد. آخرش... (قرار شد آخرِآخر بگویم)

هفته‌نامه پهلوان که آمد، جایگزین خوبی شد برای آن‌دو مجله کلاسیک ورزشی. اگرچه زود تمام می‌شد ولی گیر می‌آمد. هشت تومان بود؟ مجله ماشین را چهل تومانی یادم هست

نکته1: هنوز ویژه‌نامه‌های جام جهانی نود ایتالیا را دارم. هم مال کیهان ورزشی را و هم آن دیگری (بزرگه). حیف که کاره‌کا و آله‌مائوی من را کانی‌گیای نامسلمان با آن رفیق تپلش حذف کردند.

اینها را که خریدم، دادم به پسر همسایه تا از پشت بام تحویل بگیرم و مامان جان را بپیچانم! دو ساعت معطلم کرد که درب پشت‌بامشان قفل بوده. و من اثر کثیف انگشتش را هنوز روی صفحات آنها می‌بینم.

نکته۲: بیخود رضا را دانشمند فرض نکنید و در مقابل من را از اینها که صبح‌ها روزنامه ورزشی بدست می‌روند سر کار، پیچیده به دور یک نان بربری! اولا اینکه مجله‌های رضا را من هم می‌خواندم. بعد هم به همه مقدسات قسم می‌خورم خرید ورزشی‌نامه‌ها همین زمانها و برای همیشه متوقف شد. فوقش چند تایی ابرار ورزشی آنهم وقتی تازه آمده بود، خریده باشم.

 

سروش نوجوان و ارادت زیادی که رضا به آن داشت خریدش را تا همین اواخر، گهگاه اما نه همیشه، تضمین کرد. رشد جوان (یا نوجوان؟) که در سالهای راهنمایی گاهی به دستمان می‌دادند در کتابفروشیهای انقلاب (که کم‌کم مشتری پر و پا قرصش شده بودیم) ما را به سمت رشد آموزش شیمی و تاریخ و ادبیات و... کشید که خیلی دوام نکرد و استفاده‌اش محدود به چند تا کنفرانس کلاسی شد، بیشتر برای رضا، که در مدرسه‌شان به جای علوم راهنمایی، فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی داشتند.

و مجله ریاضی برهان و روشهاي انواع پرویز شهریاری عزیز که می‌خواست دانشمندمان کند.

 

نکته برای رضا: یادت هست آن کنفرانس کلاس راهنمایی را که درباره پلی‌یوره‌تان‌ها ارائه کردی از روی مقالات دایی مهدی در مجله علوم و تکنولوژی پلیمر؟ کسی چیزی فهمید؟!

 

(دنباله دارد)

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 8:35  توسط علی باریکانی  | 

 

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

 

          پاكی آوردی ای اميد سپيد
          همه آلودگی‌ست اين ايام

 

                    راه شومی‌ست می‌زند مطرب
                    تلخ‌واری‌ست می‌چكد در جام

 

                              اشك‌واری‌ست می‌كشد لبخند
                              ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

 

                                        شنبه چون جمعه، پار چون پیرار

                                        نقش هم رنگ می‌زند رسّام

 

                                        مرغ شادی به دامگاه آمد
                                        به زمانی كه برگسيخته دام

 

                              ره به هموارجای دشت افتاد
                              ای دريغا كه برنيايد گام

 

                    تشنه آنجا به خاک مرگ نشست

                    کآتش از خاک می‌کند پیغام

 

          کام ما حاصل آن زمان آمد
          که طمع برگرفته‌ایم از کام

 

خام‌سوزيم الغرض بدرود

تو فرود آی برف تازه سلام!

 

                                                 ﷼﷼﷼﷼﷼

ترنم زیبایی از این جاودانه شاملو را در یک سبد آواز نو  امیرحسین سام، با صدای علی بیات بشنوید.

 

پ.ن. هر بار که به این تصنیف زیبا گوش‌ می‌دهم یاد سهیلای عزیز می‌افتم (خدایا به سلامت دارش) با آن مصلحت ‌اندیشی‌ها و توصیه‌های مهربانانه‌اش که؛ ...هرچه تلاش کردم بفهمم، نشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:0  توسط علی باریکانی  | 

 

مدتی است كه دوباره، خوره داشتن «مجله من» به جانم افتاده. البته منظورم مجله‌ای با این عنوان و یا امتياز یک مجله‌ نیست. منظورم مجله‌ای است که دستت بگیری و با علاقه، تمام مطالبش را بخوانی‌. از آن بخشهایی که بیشتر می‌پسندی لذت کافی ببری و برای آنها که باب طبعت نیست و آنها که سوادت نمی‌کشد غصه بخوری و آرزو کنی که شماره‌ بعد با علاقه تو سازگارتر باشد و به انتظار بنشینی. یا تلاش کنی تا بیشتر بفهمی و یاد بگیری. نظراتت را با آنها در میان بگذاری و...

امروز بالاخره تصمیم گرفتم و شماره آخر نگاه نو را به این قصد که شماره‌های بعدی‌اش را هم مرتب و منظم بگیرم (اگر بپاید و بماند، و باشم) خریدم.

حالا چرا «مجله من»؟ چرا این مجله؟ و کلی چراهای دیگر و بحث درباره عوارض و مضرات نداشتن نشریات پایدار و بادوام در نسلهایمان، هدفم از نوشتن این مطلب بود اما نظرم عوض شد. دلم خواست بروم سراغ تاریخ (می‌دانید چرا) و از سوابق «خوره» بنویسم.

لازم نیست توضیح بدهم در این مدت از هر عنوان مجله‌ای که به گروه خون من بخورد یا به کارم بیاید، از بخارا و سمرقند و چشم‌انداز ایران و نامه و نافه و کارنامه و زنده‌رود و همین نگاه نو ... تا کتابهای ماه و تاریخ معاصر و مطالعات تاریخی و خاورمیانه‌ و... به تناوب خریده‌ام و خوانده‌ام.

 

رضا و من که اختلاف سنی چندانی نداریم و به قول طالقانی‌ها پیش پی یلانیم، دنیایی داشتیم برای خودمان و ترکی‌تازی‌ها کرده‌ایم در این میدان که دوست دارم کمی درباره‌اش بنویسم؛

اولین مجله‌ای که مرتب و سر هفته در خانه ما خریداری شد «کیهان بچه‌ها» بود. از حدود سال 6۲ و 6۳ و آنقدر دوام کرد که برای سالهای بعد و همراه با مجلات دیگر، این یکی را به بهانه مریم، همچنان می‌خریدیم تا مثلا به او هم فیضی رسانده باشیم.

 

نکته1: شاپرک، همان وقت هم برایمان بچه‌گانه بود اما از خیر داستانهای‌ مصور دنباله‌دارش نمی‌شد گذشت.

نکته2: بیشتر جدول‌های یک‌ذره‌ای کیهان بچه‌ها را عمو سیروس حل کرد وقتی بعد از عمل جراحی چند روزی خانه ما بستری بود. و من و رضا که فکر می‌کردیم باید سرگرمش کنیم تا یکی تمام می‌شد یکی دیگر می‌آوردیم می‌دادیم دستش!

نکته3: چند سال بعد وقتی یاد گرفتم برای عکسها سبیل بگذارم، دختر و پسری از بچه‌های شاگرد اول کیهان بچه‌ها بی سبیل نماند. اگر شماها جزوش بودید؛ شرمنده

نکته4: گمانم یکی از همین روزهای دیماه است سالگرد انتشار کیهان بچه‌ها.

 

یادآوری برای رضا: می‌بینی سابقه کار مشترک هم داریم، یعنی اصولا با کار مشترک آغاز کردیم قبل از اینکه آن انشعاب رخ بدهد و زمانی برسد که منِ نیروی‌سومی ازت بکنم!! فکر نکنم به جز موارد اتفاقی و از روی قصد شماره‌های کیهان بچه‌ها را دوتا دوتا خریده باشیم؛ کاری که بعدها برای خیلی از مجلات دیگر کردیم.

 

﷼یادم باشد، آخر کار بگویم سر این مجلات عزیز و تر و تمیز چه آمد.

 

پی‌نوشت مربوط به نکته4: برای پیدا کردن تاریخ دقیق انتشار کیهان بچه‌ها، رفتم سراغ فایل تقویم تاریخم؛ باورم نمی‌شد که همین امروز باشه. پس

 

                           کیهان بچه‌ها، تولد پنجاه سالگی‌ات مبارک

 

(دنباله دارد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 1:28  توسط علی باریکانی  | 

 

خیلی از سادات عادت دارند در برخورد با سیّد دیگری از اولاد پیغمبر، او را پسرعمو خطاب کنند و احترام جامعه را به این خاندان با یادآوری نسبت فامیلی برای مخاطبشان، همراه کنند. نواب صفوی هم از زمره این سادات بود. اینطور نقل شده که او در بسیاری جاها و در هنگام صحبت با سادات، آنها را پسرعمو می‌نامیده و این مطلب حتی به ادبیات نوشتاری او نیز سرایت داشته است. نامه‌ای از نواب به دکتر فاطمی با عبارت: «پسرعموی عزيز جناب آقای فاطمی» آغاز می‌شود.

مدتی قبل، به سایتی برخوردم به نام نواب صفوی. شواهد زیادی در مطالب این سایت، ارتباط پدیدآورندگان آن را با خانواده نواب مشخص می‌کند و به مطالب سایت جنبه رسمی و مورد تأیید آنها می‌دهد. ذیل عنوان آیین نقابت در این سایت مطالبی خواندم که متحیرم کرد.

نقابت یعنی سرپرستی، رییس و نقیب قوم شدن. کاربرد این کلمه سابقه تاریخی مشخصی دارد. در زمان عباسيان برای رسيدگی به كار خاندان هاشمی و سادات كه اغلب از اعيان و اشراف بودند، منصبی تعيين شد كه به نقيب سادات يا نقيب علويان مشهور گردید. گويا بخاطر اختلاف بنی‌فاطمه و بنی‌عباس در همان زمانها نقابت دو شاخه شد؛ نقيب‌الطالبين و نقيب‌العباسين. و می‌دانیم بزرگی همچون سيّدرضی نقيب‌الطالبين بوده و عنوان نقيب‌النقبایی داشته. نقیب‌ا‌لنقبا نماینده‌ای برای هر شهر انتخاب می‌کرده و این نقبا که سادات و اولاد علی را از روی شجره‌نامه‌ها می‌شناخته‌اند، به کارهایشان رسیدگی می‌کردند.

در زمانهای بعد، نقیب با حفظ معنای لغوی کاربرد‌های حکومتی زیادی داشته؛ نقیب دراویش، نقیب اشراف، نقیب قلعه، نقیب لشگر و.... در زمان صفویان، به کلانتر محلات شهر نقیب می‌گفتند.

پس از این توضیح مختصر، برای هرکس جالب است بداند نواب که بنا به نوشته سایت مذکور «احياگر اين آئين در ايران شد» و «در اوج جوانی رهبری سادات را بر عهده گرفت و نامش با عنوان نقيب مزين گشت» این سمت را از چه کسی گرفته؟ از خلیفه دوران یا حاکم وقت یعنی محمدرضا پهلوی؟ اگر سندی دارد چه خوب است که علنی شود. و «هنگامی كه در اين راه تصميم به انتخاب فردی به عنوان جانشين گرفت؛ سيد محمود نريمان را برگزيد» نتیجه این انتخاب چه شد؟ و چطور تداوم پیدا کرد؟ آیا نریمان، روحش از این ماجرا خبر دارد؟ اینکه فداییان‌اسلام نواب به امور دو تن از سادات اولاد پیغمبر با اسلحه رسیدگی کردند نیز در راستای وظایف نقابت بوده؟

 

وقتی ماجرای یک پسرعمو گفتن ساده به اینجا بکشد البته گناه نواب نیست، اما باید به محبّان او توصیه کرد: اندازه نگه دارید. کلمه حرمت دارد!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 19:6  توسط علی باریکانی  |