
مسعود جان!
باور نمیکنم نُه سال گذشته باشد از رفتنت؛ آنطور رفتنت که بغضمان را در گلو حبس کرد تا وقتی محسنمان را هم از دست دادیم بترکد و بفهمیم داشتهها چه راحت نداشته میشود. چه میگویم؟ کدام راحت؟ که کمر ایران را شکست و آنقدر پیرش کرد تا وقتی به چهرهاش نگاه میکنی همه غمهای سرزمین مادریات را یکجا در آن ببینی و عمو، که قامتش را به زحمت راست نگه میدارد تا قد رشید تو از خاطرمان نرود.
مسعود جان، یادت میآید یکی از آنروزهای بعد از حماسه دوم خرداد را؟ جلوی مسجد باریکان همدیگر را دیدیم ـ همانجا که چند ماه بعد میزبان آیین و مراسم رفتنت بود ـ هرکدام به سمتی میرفتیم اما همراه شدیم تا درباره ترکیب آن کابینه کذا صحبت کنیم. اگر این یکی بیاید چه میشود؟ اگر فلانی را معرفی کند چقدر خوب است! و... دیدی هیچ چیزی نشد... هیچ اتفاقی نیفتاد...؟ دیدی همه آرزوهایمان بر باد بود؟ مثل همان سیگاری که در پوست تنه آن بید کهنسال، جا مانده بود و تو آنقدر هوس کشیدنش را داشتی که از خانه برایت کبریت آوردم... دود شد و به هوا رفت.
دیروز یکی دیگر از همان حماسهها ـ این بار سه تایی! و در 24 آذر ـ خلق شد... و من سالهاست که فهمیدهام تاریخ کشورمان اگر حماسهای هم دارد ضدّحماسه بیشتر دارد و حماسهکُشی. و رجال حماسهکُش.
و همه امروز را در خانه، اصلاً دلم نخواست به صیادان این حماسه فکر کنم و همه دیروز را که طعمه این صید باشم... گرچه میدانم که هستم! که هستیم!
یادت بخیر مسعود جان! روزهای آخر شهریور که داغ از دست دادن عزیزی، غم پاییز را پیش انداخته بود و تو با ملاحظه، امّا مدام، سؤال میکردی آخر مگر میشود؟ توی بیمارستان...؟! و من هر بار میگفتم: نمیدانم... و نمیدانستم. همانطور که ندانستم جواب این سؤال را که چطور گذشت آن ساعتهای تنهای کنار جادهات؟
چه زمستان زودرسی بود زمستان آن سال طالقان! درست مثل پاییزش



