تبليغاتX
هنايش

هنايش

یادداشت‌های علی باريكانی

 

 

مسعود جان!

باور نمی‌کنم نُه سال گذشته باشد از رفتنت؛ آنطور رفتنت که بغض‌مان را در گلو حبس کرد تا وقتی محسن‌مان را هم از دست دادیم بترکد و بفهمیم داشته‌ها چه راحت نداشته می‌شود. چه می‌گویم؟ کدام راحت؟ که کمر ایران را شکست و آنقدر پیرش کرد تا وقتی به چهره‌اش نگاه می‌کنی همه غمهای سرزمین مادری‌ات را یکجا در آن ببینی و عمو، که قامتش را به زحمت راست نگه می‌دارد تا قد رشید تو از خاطرمان نرود.

مسعود جان، یادت می‌آید یکی از آنروزهای بعد از حماسه دوم خرداد را؟ جلوی مسجد باریکان همدیگر را دیدیم ـ همانجا که چند ماه بعد میزبان آیین و مراسم رفتنت بود ـ هرکدام به سمتی می‌رفتیم اما همراه شدیم تا درباره ترکیب آن کابینه کذا صحبت کنیم. اگر این یکی بیاید چه می‌شود؟ اگر فلانی را معرفی کند چقدر خوب است! و... دیدی هیچ چیزی نشد... هیچ اتفاقی نیفتاد...؟ دیدی همه آرزوهایمان بر باد بود؟ مثل همان سیگاری که در پوست تنه آن بید کهنسال، جا مانده بود و تو آنقدر هوس کشیدنش را داشتی که از خانه برایت کبریت آوردم... دود شد و به هوا رفت.

دیروز یکی دیگر از همان حماسه‌ها ـ این بار سه تایی! و در 24 آذر ـ خلق شد... و من سالهاست که فهمیده‌ام تاریخ کشورمان اگر حماسه‌ای هم دارد ضدّ‌حماسه بیشتر دارد و حماسه‌کُشی. و رجال حماسه‌کُش.

و همه امروز را در خانه، اصلاً دلم نخواست به صیادان این حماسه فکر کنم و همه دیروز را که طعمه این صید باشم... گرچه میدانم که هستم! که هستیم!

یادت بخیر مسعود جان! روزهای آخر شهریور که داغ از دست دادن عزیزی، غم پاییز را پیش انداخته بود و تو با ملاحظه، امّا مدام، سؤال می‌کردی آخر مگر می‌شود؟ توی بیمارستان...؟! و من هر بار می‌گفتم: نمی‌دانم... و نمی‌دانستم. همانطور که ندانستم جواب این سؤال را که چطور گذشت آن ساعتهای تنهای کنار جاده‌ات؟

 

چه زمستان زودرسی بود زمستان آن سال طالقان! درست مثل پاییزش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 18:9  توسط علی باریکانی  | 

نخست، یاد همه دانشجویان مبارز و حق‌طلب ایرانی در این یادروز بزرگداشت دانشجو به‌خیر و نیکی.

 

یازده سال است متصل شانزده آذر از نوع دانشگاه تهرانی‌اش را شاهدم اما هیچ سالی مثل امسال اینقدر دلم برای شانزده آذر تنگ نشد!

 

امسال...

- مراسم را پانزده آذر برگزار کردند شاید چون هیچکس اطمینان ندارد برای شانزده آذری که پنجشنبه است جمعیتی می‌آید.

- یک روز جلوتر برگزار کردند تا همان قلیل نفراتی که به نظر می‌آمد چیزی بیش از تماشاچی هستند تماشاچیانی داشته باشند که ببینند چند دستگی‌شان را.

- آنهایی که رفقا صدا می‌کنند همدیگر را، این‌بار جلودار بودند با پلاکاردهایی که رنگ زمینه‌اش حتما مهم‌تر از متن بود.

- تماشاچیان با موبایل‌های دوربین دار بیشتر از همیشه پوشش دادند مراسم را... آنطور که دلشان می‌خواست.

- کنار من دختری یک پوشه پاپکوی پاره به سرش کشیده بود و پشت به جمعیت ژست ‌گرفته بود تا عکس بگیرد.

- آنطرف‌تر دختر دیگری مدام شماره می‌گرفت و همزمان برای رفیقش از  پسردایی «جنازه»، «لجن»‌!ش تعریف می‌کرد که آن جلوهاست و اصرار داشت که یک دقیقه بیاید عقب و دوباره برود. وقتی آمد خیلی جدی بود، چون جواب سلامشان را نداد. چند لحظه‌ای مکث کرد و با عصبانیت و بریده بریده پرسید: میدونین اینجا کجاس؟ با صدای بلندتر: میدونین اصلا چه خبره؟ آمدند جواب بدهند که نگذاشت و گفت: مراقب باشین! گفت و رفت. دختر عمه، توی ذوقش نخورده بود که هیچ، خوشحال هم بود، گفت: خاک بَسّر لجن، اینگار با زنشه! اینگار زنش‌ام! لجّن!!

- چند تا برادر ریشو هم آمده بودند کنار ما و یکی‌شان صد بار به ساعت لابد تقویم‌دارش نگاه ‌کرد و ‌گفت: مراسم شونزه آذره؟ اِاِاِ امروز که پونزه آذره و داداشا هم مدام تأیید می‌کردند حرفش را. نظری هم به اطراف داشت که ببیند جمعیت طنز مطلب را درک می‌کند... درک نمی‌کرد، اما برادر ما هم ول‌کن نبود!

- یک دوست انصاری قدیمی را هم دیدم که دارد دکترا می‌خواند در فنّی، اما هنوز آماده بود که اگر راه بدهد چند تا دماغ خورد کند؛ خودش گفت!! ... لابد می‌خواهد ثابت کند اصولگرایان با مدرک دکترا هم اصول‌گرا هستند!

باور کنید حوصله آدم سر می‌رفت اگر این حاشیه‌ها‌ را هم نمی‌دید چون چیزی از متن شنیده نمی‌شد! مثل همیشه بلندگوی درست حسابی نبود... مثل همیشه!!

و باور کنید کلی از حاشیه‌های بزرگ را هم نگفتم مثل ماجرای آن سینه‌چاک سکس و موزیک و لنین با هم... من این کوچک‌ترها را بیشتر دوست دارم!

ولی...

مراسم امسال یکبار دیگر از داغ نداشتن لیدرهای آگاه و رهبران خط‌دهنده مؤثر حکایت داشت. آنها که اسیر بچه‌بازیهای به قاعده سوادشان نیستند. آنها که اگر مشتری حرف و شعارشان شدی و خواستی بگویی همراهشان هستی، نگویند بی‌خیال بابا! ما خودمان هم دیگر نیستیم! این مسأله البته ایراد خیلی بزرگی نبود اگر لیدرهای محترم با این خطاهای رهبری کنار می‌رفتند. اما در مملکت گل و بلبل ما اینان که لیدر زاده شده‌اند، همه‌وقت با همان اصرار و همان حسّ حق‌به‌جانب، متّهمت می‌کنند که جامانده‌ای و در خط جدید حرکت نمی‌کنی! نمونه‌اش حکومتگران امروز که خوب‌ترینشان دیروز از در و دیوار سفارت بالا رفته‌اند و حالا که پوست ملّتی با این کارها کنده شده با نهایت وقاحت توضیح می‌دهند و توجیه می‌کنند.

...

من از آنهایی که دیروز تماشاچی‌ بودند گله‌ای ندارم چون فکر می‌کنم تقاص و هزینه کارهای این نارهبران را در هر حال آنها می‌دهند.

برای اینها هم که وسط‌تر ایستاده بودند توصیه و سفارشی ندارم؛ فقط اگر فکر مشترک و آرمان واحد ندارند و هماهنگ نیستند، مراسم‌شان را جاهای مختلف برگزار کنند...

 

پ.ن. به همه آنها که تماشا می‌کردند و می‌دانستند چرا و فریاد می‌زدند و باز هم می‌دانستند چرا و آنها که اهل فکر و تأمّل و تحمّلند احترام می‌گذارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:16  توسط علی باریکانی  | 

 

«استاد طهماسبي چگونه اسلحه كشيد؟

طهماسبی که در نزدیکی راهرو ایستاده بود، نگاه می‌کرد، ثانیه‌شماری می‌نمود. رزم‌آرا قدمی بیش با ایشان فاصله نداشت که دست چپ ایشان به زیر کت فرو رفته دسته هفت‌تیر را محکم گرفتند. در این اثنا رزم‌آرا از مقابل ایشان عبور کرد، دقیقه حساس و خطرناکی بود، زیرا از یک‌طرف ایشان می‌خواستند به هر نحوی هست آن‌روز کار را خاتمه دهند و از طرفی دیگر هم [تیر در] لوله‌ی اسلحه گیر کرده و خارج نمی‌شد.

بالاخره به هر طریقی بود اسلحه را خارج نموده و با یک جهش در بین دو پاسبان مابین دو صف مأمورین قرار گرفته و بلادرنگ رزم‌آرا را هدف قرار دادند. اولین تیر در سر او جای گرفت....»

 

متن بالا از صفحه 138 کتاب «خاطرات شهید سید محمد واحدی» چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی نوشته شده. اصل نوشته با عنوان «خاطرات فداییان اسلام» در مهر و آبان سال 1334 شمسی در 19 شماره مجله «خواندنیها» و با نظارت فداییان اسلام منتشر شده است.

خانم مهناز میزبانی محقق مرکز اسناد، آن متن چاپ شده در شماره‌های مجله خواندنیها را آنطور که شناسنامه کتاب می گوید تدوین کرده یا بعبارت بهتر، پشت سر هم آورده است.

از آنجا که حجم مطالب کم بوده و پژوهشگر ارجمند مجال زیادی برای عرض اندام نداشته ـ جز افزایش قابل ملاحظه تعداد غلط‌های دیکته‌ای و ایرادات چاپی متن اصلی که در این چاپ بسیار زیاد شده ـ دست به یک کشف و شهود تاریخی زده و یکی از هفت ‌ـ‌ هشت [ ] کتاب را به آن اختصاص داده! کدام یکی؟ همانی که در متن نقل شده می‌بینید؛ [تیر در]

بر مبنای درک ایشان از متن خاطرات، چون لوله اسلحه نمی‌تواند جایی گیر کند و فقط تیر می‌تواند در لوله اسلحه گیر کند! بنابراین خلیل طهماسبی هنوز اسلحه را از لباسش درنیاورده و شلیک نکرده، می‌فهمد که تیر در لوله گیر کرده!!! یکی نیست به این دوست عزیز بگوید: بالام جان! اگر از جایی خواندی یا شنیدی... آن گلوله چهارم بود که گیر کرد، نه اوّلی! خلیل طهماسبی که نمی‌آید اسلحه را توی لباسش امتحان کند!؟

متن مورد بحث را یکبار دیگر بخوانید، البته این بار بدون افاضات یا اضافات دوست تدوینگرمان.... مشکلی داشت؟

 

با این‌حال جا دارد از ناشر کتاب بابت وفاداری قابل قبول به متن اصلی تشکر کنیم! من این کتاب را کلمه به کلمه با شماره‌های مجله خواندنیها مطابقت داده‌ام، همچنان که کتاب «فداییان اسلام»ی که سید هادی خسروشاهی از انتشارات اطلاعات درآورده. خسروشاهی همین متن را در آن کتاب، بخاطر مصالحی که من و شما نمی‌دانیم، شخم زده یا به تعبیر درست‌تر پاستوریزه کرده که... بحث جداگانه‌ای است و مجال دیگری می‌طلبد.

 

در آخر می‌خواهم تنها به یکی از کلمات اشتباه شده در چاپ مرکز اسناد که در خود مجله صحیح آمده اشاره کنم:

در صفحه 88 کتاب به جای «پروپاگاند» آمده؛ «پر و پا کاند»

از کجا معلوم؟ شاید تدوینگر کتاب فکر کرده «پر و پا کاند» یک چیزی مثل «دست و پا کند» است!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 3:16  توسط علی باریکانی  | 

روزی روزگاری حكايت «ما همه رفتنی هستيم» عجيب تكانم می‌­داد؛ می‌ترساند مرا... رفتن در مقابل ماندن، با فاصله مهیب میانشان و مرز مشخصی که داشتند.

امروز امّا، جور دیگری نگاه می‌کنم...

آن فاصله تاریک میان ماندن و رفتن را روشن می‌بینم، آنهم در طیف ماندگاری؛ جاودانگی.

امروز دیگر در ماندن آنکه آمده شکّی ندارم... حالا فقط به شکل ماندن فکر می‌کنم؛

ماندن در بایگانی راکد یک اداره، روی یک تکه سنگ سیاه، در خطوط چهره یک طایفه... در صفحه حوادث روزنامه، زمزمه‌ای روی لبان مردم، صدایی که می‌ماند، روی جلد یک کتاب... در قلب یک ملّت...

ما همه ماندنی هستیم...

آری...

امّا....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 12:1  توسط علی باریکانی  | 

کریمی‌راد وزیر دادگستری، روز گذشته در جایگاه سخنگوی قوه قضاییه، خبرنگاران را از عزم تشکیلات قضایی برای برخورد با عاملان و توزیع کنندگان سی‌دی بازیگر فیلم نرگس مطلع کرد. به گفته او دادستان نام‌آور تهران، به اتهام تجاوز به عنف و اشاعه و ترويج فساد و فحشا در جامعه و افساد فی‌الارض درخواست اشد مجازات، یعنی حکم اعدام، برای متهم یا متهمین پرونده مزبور کرده. دادستان کل کشور هم در همین زمان و در گردهمايي سراسری رؤساي ستاد پيشگيري و حفاظت اجتماعی، توزيع‌کنندگان سی‌دی‌های مبتذل را «مفسد‌فی‌الارض» خوانده که نتیجه‌اش تأیید نظر دادستان تهران است.

در مجرمانه بودن عمل کسی که اقدام به انتشار سی‌دی مزبور کرده تردیدی نیست اما باید به این نکته توجه کرد که متهمین پرونده و نقش‌آفرینان فیلم کذا! جوانانی هستند در سنین کمتر از بیست و هشت سال، بعبارت دیگر اینان فرزندان همین انقلابند، در همین جامعه بزرگ شده‌اند و آیینه تمام‌نمای فرهنگ آنند.

در فرهنگ مصطلح این جامعه‌، تخریب شخصیت افراد، تجاوز به حریم خصوصی انسانها با بیان بی‌پروا و پرده‌درانه از جزئیات زندگی آنها و انتساب و اصرار بر وجود بی‌بندوباری اخلاقی و خصوصاً جنسی در زندگی افراد از مسؤول سابق شهرداری و حقوقدان مستقل و فعال سیاسی گرفته تا نویسنده و روزنامه نگار و استاد دانشگاه و دانشجو و ... حتی نیروی سابق اطلاعات و خانواده‌اش، امری عادی و متعارف بوده و بارها و بارها توسط آقایان مدعی‌العموم مورد بهره‌برداری قرار گرفته. با این اوصاف دیگر از یک جوان بی‌تجربه و خام چه انتظاری میتوان داشت؟

شاید این جوان فکر کرده به کسی که دیگر از قیافه‌اش خوشش نمی‌آید اینطور باید ضربه زد، یا راه متعارفی است اینجور انتقام گرفتن از همخوابه سابق! هیچکس که تا بحال بخاطر این کارها مؤاخذه نشده....

آیا نباید برای تأثیرپذیری این جوان و جوانانی از این دست از فرهنگ غالب سهمی قائل شد؟

دردسرتان ندهم آقایان مدعی‌العمومِ جریحه‌دار شده!

از خودتان یاد گرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:2  توسط علی باریکانی  | 

    

     «اَه... برین کنار بابا، من که مث شما بیکار نیستم... دو قوّه‌ای کار می‌کنم، وخ ندارم عجله دارم!»

      ... به نظرم یه جای کار ایراد داره، اونم ایراد اساسی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:1  توسط علی باریکانی  |