سه نفر در ايستگاهند
مرد، زن و كودك
دست مرد در جيبهايش
دست كودك در دست زن.
مرد، غمگين است
شبيه ترانههاي غمگين، غمگين.
زن، زيباست
شبيه خاطرههاي زيبا، زيبا.
كودك،
شبيه خاطرههاي زيبا، غمگين
شبيه ترانههاي غمگين، زيباست.
جمال سِبر (شاعر ترك)
یادداشتهای علی باريكانی
سه نفر در ايستگاهند
مرد، زن و كودك
دست مرد در جيبهايش
دست كودك در دست زن.
مرد، غمگين است
شبيه ترانههاي غمگين، غمگين.
زن، زيباست
شبيه خاطرههاي زيبا، زيبا.
كودك،
شبيه خاطرههاي زيبا، غمگين
شبيه ترانههاي غمگين، زيباست.
جمال سِبر (شاعر ترك)
چند پُست پیش از اين، عبارت زيبا و تأمل برانگيزی از مرحوم سعيد نفيسی نقل كردم و دربارهاش چند كلمهای نوشتم. امروز چهلمين سالگرد درگذشت اين استاد اديب، محقق خستگیناپذير و دانشمند يگانه است.
نوشتن درباره بزرگان خيلي دشوار است و دشوارتر از آن، كوتاه و موجز نوشتن... شرح تحقيقات، فهرست آثار، خاطرات و نقل قولهای شنيدنی... كداميك؟ و البته ... چه كند كسی مانند من كه بی بضاعت است و كم مايه؟
چند سال قبل، زندگينامه مختصری از مرحوم استاد نفيسی را در یکی از سایتها خواندم و فكر ميكنم همچنان از بهترين نوشتههاست درباره استاد در دنياي مجازی. حيف كه بخش زندگينامههای این سايت در اين مدت به روز نشده.... شما هم ببينيد و بخوانيد.
ياد بزرگان اين آب و خاك، به خير و جاودان!
ترافيك ميدان جمهوري گيجم كرده، خداي من ديرم شد! باز هم دير ميرسم. ماشينها از بزرگراه نواب تا ميدان جمهوري اسلامي قطار شدهاند... چند سال است اين مسير را ميروم؟ چند سال ديگر ميخواهم بروم؟؟ ...بوق ممتد ماشینها... لشگر آدمها که میروند به فتح بهارستان... انگار که دژخیمان محمد علی شاه... نه، چرا؟ فاتحان مشروطهخواه تهرانند اینها.....
نواب چند سال است كه بزرگراه شده، در همين جمهوري اسلامي. به همين جمهوری هم ختم ميشود... البته بزرگراهش! چه جالب! جمهوری از آزادی دور نگهش داشته! لابد، اسلامياش پارتي بازي كرده که به خيابانش اجازه عبور داده.... چه ميگويم؟!... چند سال پيش بود كه كسبه بالاي ميدان پارچه زده بودند و از شهردار بابت توقف پروژه نواب تشكر كرده بودند.... چرا اين پليس لعنتي راه را باز نميكند؟ سرو صدای مسافران درآمده... راننده میگوید تقصير اين افسر وظيفههاست .... اگر اين ميدان جمهوري را از سر نواب بردارند كلي از مشكلات حل ميشود.... چند دقيقه بيشتر وقت ندارم. چراغ قرمز سر تقاطع آزادي_نواب چقدر طولاني است؟... و... بعد... كو تا برسم ميدان انقلاب؟! هيچ وقت حواسم نبود كه من اينهمه سال از آزادي ميروم انقلاب... خوب بعضيها هم از انقلاب ميرسند به آزادي!
بعدِ انقلاب، ديگر خيالم راحت است كه نميرسم، بنابراين عجله نميكنم. با حوصله سوار ماشينهاي اميرآباد ميشوم و ميافتم توي ترافيك خيابان كارگر... كارگر شمالي ياد حزب توده مياندازد مرا! كارگر جنوبي هم ياد شرکت نفت!! بعدِ بلوار ترافيك ديگر قفل شده.... ترافيك فاطمي است كه تا اينجا آمده... دكتر سيد حسين فاطمي... همين روزها سالگرد شهادتش است ... چرا هنوز اسم خيابانش را عوض نكردهاند؟ ماشينها جم نميخورند... تازه بعدش ترافيك جلال آل احمد و شهداي گمنام ... شهداي گمنام، مثل شهداي سي تير، مثل...
تاريخها توي سرم دور ميزنند... 30 تير، 28 مرداد، 27 دي، 15 خرداد، 22 بهمن، 18 تير و...
يكهو فكر ميكنم غير ممكن است براي من كه از نواب آمدهام رد شدن از فاطمي... راننده از بيتابي مسافران در را باز ميكند... تا پشيمان نشده خودم را مياندازم پايين. ميروم توي پارك... جماعتي ورزش ميكنند... ياد شعبان جعفري ميافتم... و یاد زخم فاطمي. نيمكتي پيدا ميكنم و مينشينم. دست توي كيفم ميكنم و كتابی درميآورم... خاطرات عبدخدايي!! ياد زخم ديگر فاطمي ميافتم. قلبم تند و تند ميزند... چطور اين كتاب؟!... صبح با عجله گذاشتم توي كيفم تا هرجا وقت شد چند صفحهاي بخوانم... این روزها، بیشتر کتابها را همینطوری توی ماشینها میخوانم! باید موضوع پايان نامه انتخاب كنم... وقت كم است... هرچه گيرم بیايد ميخوانم! چند صفحهاي پيش نرفتهام که... ديگر نميشود، نميتوانم! كتاب را ميبندم و فرو ميروم در خلسه، در تاريخ... چه فتنهاي است اين تاريخ!
فردا ديگر از اين مسير نميآيم... بايد راهم را عوض كنم... نزديكيهاي ظهر با سرويسهاي دانشگاه ميروم تهِ اميرآباد... سرِ كار!
پ.ن. اين نوشته يادگار آبان سال گذشته است. همكاران سابق كه دوستان حاضرند انشاءا... حتماً يادشان هست روزهاي مسير اميرآبادمان را...
صدام حسين رهبر مخلوع سني مذهب عراق به اعدام با طناب دار محكوم شد، به جرم قتل 140 نفر از شيعيان دُجيل آنهم در ماجرايي مربوط به بيست و چهار سال قبل. در حالي كه به مثابه یک مسلمان معتقد، قرآني به دست داشت و الله اكبر ميگفت و شعارهاي میهنپرستانه ميداد.
زماني هم كه به ايران حمله كرد، شعارش اسلامي و عربي بود و دیدیم که چگونه قهرمان عرب شد در جنگ با عجم ... و چه دشمنیها و کینههای دیرینهای که زنده کرد این فرزند بابل و وارث خلفای بغداد هزارویک شب... و چه خونها که ریخته شد به پای این دشمنیها.
تصاوير، رقص و پايكوبي جماعتي از شيعيان را نشان ميداد كه شادمان از شنیدن این خبر تمثال مقتدايشان، مقتدي صدر را بدست گرفته بودند. همانكه به بهانه قتل خويشانش بدست صدام بخشي از خشونتهاي امروز عراق را رهبري ميكند. در مقابلش جماعت ديگري سرخورده از روي كار آمدن شيعيانی كه با همسايه منفور عجمي دست در يك كاسه دارند، سر ميبُرند و بمب ميگذارند و باز هم دلشان آرام نميگیرد... اینها میکشند و آنها میکشند... و صدها هزار كشتهاي كه منبع بغض و كينه میشوند براي بازماندگانشان كه بكشند كشنده عزيزان خود را از بدمذهباني كه راه گم كردهاند و لايق هيچ ترحمي نيستند و... عراق همچنان در خون شناور است.
و حالا... در زمانی که آمار روزانه صدها کشته در عراق دیگر کسی را منقلب نمیکند، شاید از میان صدها و هزاران دلیلی که صدام حسین را مستحق مرگ میکرد، تنها گزینهای انتخاب میشود که منقلب میکند یک قوم را و تحریک میکند پیروان یک مذهب را تا یادشان بماند که زیانکار شدهاند و باید که صدام دیگری بپرورند تا دوباره زنده کند حقی را که از دست رفته و...
و چه طنز تلخی دارد این اعدام با طناب دار! در جایی که خونریزی رسم هر روزه است ....
خبر اول: مصوبه ممنوعیت استقرار صنایع در شعاع 120 کیلومتری تهران لغو شد. (همشهری- 9 آبان 85- صفحه 7)
خبر دوم: فروش سیگار در محدوده و شعاع 150 متری کلیه مدارس ممنوع شد. (همشهری- 9 آبان 85- صفحه 24)
فعلاً بیخیال تکنیک محاسبه این 150 متر بشین که از کوچه و دم در مدرسه متر میزنن تا درِ سیگارفروشی؟ یا از مرکز مدرسه تا مرکز سیگارفروشی؟!
با تناقض آشکار این دوتا تصمیم هم کارتون نباشه!
دقت کنین به ظرافت تصمیمگیریهای دولت که در کوتاهترین زمان میلی شده و با این رویّه بزودی نانو میشه!
دولت نانوتکنولوژیک احمدینژاد!!
اينكه بخش زيرنويس شبكه خبر يا شايد همه شبكههاي صدا و سیما صاحب تشکیلات مفصّله، نه کشف جدید منه و نه موضوع پوشیده و پنهانی. بالاخره این لشگر چند ده هزار نفریِ سردار ضرغامی رو اگه تقسیم کنی، حتماً سهمی هم به اون میرسه!
منِ از همه جا بیخبر این مطلب رو چند وقت پیش، در سالگرد تولد این شبکه که برنامههای ویژهای هم براش تدارک دیده بودن، متوجه شدم و از اون مهمتر، متوجه شدم که سرپرستش همون حاج خانم چادریه که وقتی برای اولین بار اومد روی صفحه تلویزیون تا خبر بخونه، فریاد همه بلند شد که ای وای... این که بچّهس!! عاقلانی مثل من همون موقع فرمودن: لابد صورتش کم سن و سال نشون میده و الّا صدا و سیما که جای بچهها نیست.... بعد هم این خانم طبق اصول اداری ایران پیشرفت کرد و شد مسؤول.
روز چهارشنبه که از صبح تا شب مهمون داشتیم (بیکارِ خونهنشینی مثل من چارهای جز نشستن پیش مهمونا نداره) مشتری تلویزیون بودم و زیرنویسهای شبکه خبر توجّهم رو جلب کرد... وای خدای من!
نيروهاي ارتش كلمبيادرعملياتي هفت آزمايشگاه توليدكوكائين رادرشرق اين كشورازبين بردند .
وزيرامورخارجه ژاپن گفت :بااينكه كره شمالي حاضربه ازسرگيري گفتگوهاي شش جانبه شده است توكيومجازاتهاي پيونگ يانگ را لغو نخواهد كرد .
منابع بيمارستاني درمنطقه آوردرشمال بغداداعلام كردند:تلفات حمله خودروي بمب گذاري شده در جشن عروسي در منطقه به بيست و سه نفررسيد ...
اینها که زیرش خط کشیدهام کلمات و عباراتی است مخلوق زیرنویسان شبکه خبر؛
آوردرشمال / کردند:تلفات / بغداداعلام / کلمبیادرعملیاتی / توکیومجازاتهای / رادرشرق و...
واقعاً فکر میکنید معنی اینها را در کدام فرهنگ و لغتنامه میشود پیدا کرد؟
اینهمه رودهدرازی برای چند تا فاصله (space) ناقابل؟ اینقدر سر و صدا نداره که! طرف یه مدت کار میکنه و یاد میگیره. امّا...
- قبلاً هم بارها و بارها دیدهام، طرف یاد نگرفته!
- مگر تنها تلویزیون یک مملکت با میلیونها مخاطب جای این تمرینهاست؟
- پخش ماهوارهای این تصاویر باعث آبروریزی نیست؟
- تایپیستهایی را دیدهام که به دفاتر تایپ رفت و آمد میکنند؛ با قیمت ارزان، در کمترین زمان، آنهم در منزل و با کمترین غلط تایپ میکنند و میآورند و دلشان میلرزد و گردنشان کج، که کار بعدی را میگیرند یا نه؟!
- مشکلات تکنیکی و اجرایی مثل قطع شدن یکباره متنها، پوشیده ماندن توضیحات متنی اخبار تصویری، عدم جداسازی و مرزبندی درست مطالب و... هم هست.
- کاش گرفتاری فقط همینها بود! محتوای زیرنویسها افتضاحند. قیمت تناژ انواع کنجاله مربوط به مناطق مختلف را دقیقهای هزار بار میبینی، ده روز پشت سر هم به جای قیمت پژو 405، ؟؟؟؟؟ نمایش میدهند، ساعت دوازده شب، زمان برگزاری بازیهای لیگ فوتبال کشور را که ده ساعت قبل انجام شده نمایش میدهند و اصلاً به نتایجش کاری ندارند و...
نه، جوّگیر نشدهام. مملکت ما همه چیزش باید به هم بیاد که میاد!
فقط خیلی دوست دارم بدونم وقتی طرف رو نشوندن تایپ کنه چی بهش گفتهن بجای آموزش تایپ؟
شاید گفتن؛ اول حروف رو بزن، بعد نیگا کن هرجا خودش شعورش رسید و جدا کرد که هیچی وگرنه شما زحمتشو بکش!
در آخرین قسمت سریال ماه رمضانی زیرزمین، وقتی آقا فرجِ متحول شده، شش میلیارد تومان پول بیزبان را داد دست آقا شوکتِ! سریال نرگس (در آنزمان؛ محمد کلانی) تا آنها را خرج صد تا بچه یتیم بکند، حدس میزدم این پولها او را هم وسوسه میکند و میشود آنچه نباید بشود!
چون شصت میلیون تومان پول برای هرکدام از آن بچهها قدری زیاد بوده، این آقا پولها را برداشته و میزند به کار پارچه و... میشود شوکت خان!
از آنطرف، زن کلانی که بعد قتل شوهرش به دست کورانی متحول شده، نامزد بازی را کنار گذاشته تصمیم میگیرد تا بنشیند و دو دختر شوهر مرحومش (نرگس و نسرین) را بزرگ کند ولی فشار زندگی قلبش را مریض میکند. نرگس که شبها همراه مادرش بیدار میمانده و با بشکاف دوختههای اشتباه مادرش را میشکافته، در میان درد و دلهای مادرش از ماجرای شوکت باخبر شده تصمیم به انتقام میگیرد...
از آنطرفتر صابر از وضعیت خراب خانواده کلانی مطلع شده از مهندس (شوهر معصومه) میخواهد تا خانه کوچکی (مثل اونی که تو فیلم نرگس دیدیم) در اختیار آنها بگذارد. نرگس و نسرین هم که از بچهگی مهندس را دیدهاند او را عمو صدا میزنند.
پسر فرج هم که به عشق کار خلاف به ایران برگشته بود، چاق و چله، از زندان آزاد شده، شوکت را پیدا میکند و به نام جعلی ابراهیمی همکارش میشود تا بلکه جبران مافات کند.
پریا آقا صمد را مجبور میکند درس روانشناسی بخواند و خودش میرود پزشکی دانشگاه آزاد. صمد هم به تلافی مجبورش میکند لاغر شود. بعد اتمام درس، طرحشان را با هم میروند در یک شهر مرزی بگذرانند که...
خسته شدم... باقیش دیگه مشخصه!
پ.ن.1 چاق شدن پسر فرج ارثیه گویا، چون آبجیاش هم چاق بود. پس تقصیر زندان نندازین.
پ.ن.2 اینکه این چه جور طرحیه پریا و صمد رفتهن؟ روانشناسی و تخصص زنان با هم! یا اینکه چطور تو بیمارستان همکار بودهن؟! از کارگردان نرگس بپرسین.
نمیدانم چرا امشب یاد شهرزاد افتادهام؛ همان شهرزاد قصهگوی داستانهای هزار و یک شب.
همان که قصههایش عشق آفرید. همان که ماند چون قصههایش ماندنی بود.
هزار و یک شب بهانه است برای هزاران سال ماندن، برای همیشه بودن.
شهرزاد یکی نیست... شهرزادها یک شبه هم میمانند.
شرکت ارتباطات سیار اعلام کرد رکورد ارسال پیام کوتاه sms در مدت 24 ساعت پس از اعلام عید سعید فطر شکسته شد.
بر اساس خبر اعلام شده کاربران در این مدت «حدود 38 میلیون پیام کوتاه تلفن همراه موفق ارسال کردند»!
با اینکه کلمه حدود در این پیام کوتاه به شما امکان میدهد تا هرچه قدر که دلتان میخواهد عدد ارائه شده را بالا پایین کنید، اما به احترام مسؤولان ارائه کننده آمار، بیشتر از پانصد هزار تا کم یا زیاد نکنید و پیش بینی خود را بین دو عدد 37میلیون و پانصد هزار تا 38 میلیون و پانصد هزار محدود کنید. جوابهای خود را هم به جایی ارسال نکنید زیرا بواسطه استخراج مجدد آمار دقیق sms ها هزینه سنگینی به شرکت مربوطه تحمیل میشود در عین حال که زود به زود رکورد زدن هم لطفی ندارد.
برای sms هایی که شب عید ارسال شده و فردا شب به مقصد رسیده لطفا سؤال نفرمایید زیرا مسلما در آمار ارائه شده جزو sms های سالم محاسبه شده است. اگر شک دارید با فرستنده یا گیرنده چک کنید و مطمئن شوید کم و کسری ندارد و در امانت شما خیانتی نشده.
در پایان جا دارد از مسؤولان متعهد شرکتهای معظم سازنده موبایل به خاطر تدارک قابلیت ارسال مجدد (Resend) بر روی گوشیها که تا 24 ساعت از رو نمیروند و مدام ارسال میکنند، بخاطر کمک در ثبت این رکورد تاریخی تشکر ویژه بنماییم.
آخر شب است و هرچه از این پهلو به آن پهلو میشوم، خوابم نمیبرد.
چه کار کنم؟ کامپیوتر را روشن کنم و بنشینم پای سیستم یا کتاب بخوانم؟ چه کتابی؟ الان حوصله شروع کتابهای قطور و سنگین را ندارم؛ انتخابش هم سخت است. اصلا مغزم نمیکشد! در میان کتابها، کتاب کوچکی توجهم را جلب میکند. برش میدارم.
«نواب: اسطورهی مهر» نوشته پروین قائمی، از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، زمستان 84 ، 84 صفحه در قطع پالتویی.

کتاب، داستان زندگی سید مجتبی میرلوحی (نواب صفوی) است و من آنرا در نمایشگاه امسال خریدم.
خوب، چه چیزی از این بهتر
بسما...
نویسنده در مقدمه کوتاهش بر کتاب نوشته: «نزدیک به سی ساله که قلم میزنم...» آفرین! شناسنامه کتاب سال تولد نویسنده را 1322 نوشته، یعنی 53 سال سن. «... و این نکته رو فهمیدهام که آدمها، توی هر سطح و سطوحی که باشن، از قصه شنیدن خوششون میاد... »
سطح و سطوح یعنی چه، خصوصاً سطوح؟! خدایا یعنی من در چه سطح و سطوحی هستم؟ بگذریم...
داستان رو میخونم که با توصیف احوال مادر نواب صفوی زمانی که او را باردار است شروع میشود:
«... زن دستش را به کمرش گرفت و از جا بلند شد... این بار هرچه میگذشت سبکبالتر میشد... انگار قرار نبود درد بکشد... با خود فکر کرد اگه پسر باشه اسمشو میذارم مجتبی... مادرش همیشه میگفت: بمیرم واسهی مظلومیت امام حسن. بتونی بزنی توی دهن دشمن و مجبور بشی سکوت کنی، خیلی سخته.... و حالا میدید که سالهاست همه سکوت کردهاند. از آن وقتی که رضا شاه قلدر سرکار آمد، مردم خون دل خوردند و سکوت کردند و یک نفر پیدا نشد که توی روی اینها بایستد و حرفش را بزند... و بعد مثل همیشه با فرزندی که در دل داشت حرف زد: تو میآئی و این سکوت رو میشکنی. مثل رعد!...»
اینها که داخل گیومه آوردم از سطر پنجم تا بیست و ششم، یعنی صفحه اول و دوم متن داستان نوشتم.
خدایا من در چه سطح و سطوحیام؟! به سواد خودم شک میکنم. دوباره به شناسنامه کتاب مراجعه میکنم، نوشته: نواب صفوی، مجتبی، 1303- 1334
رضا خان هم که سال 1304 شمسی شاه شده.
آنوقت مادر نواب زمانی که او را باردار است (یعنی حداکثر همان 1303 شمسی) میخواهد برای ایستادن در مقابل «رضا شاه قلدر» که همه در برابرش سکوت کردهاند، فرزندی بدنیا بیاورد!!
نویسنده در مقدمه میگوید «زندگینامه شهید نواب رو چندین بار خوندهام» ولی احتمالا در کتابی که ایشان خواندهاند سالها به درستی نوشته نشده. شاید نویسنده نگران بوده دیگر فرصتی برای نواختن رضا شاه پیدا نکند برای همین عجله کرده، شاید... شاید....
خواب به کلی از سرم پریده. کتاب را کناری میگذارم. چرخی در اتاق میزنم و برمیگردم. آنرا برمیدارم و تا انتها میخوانم. کتاب از این اطلاعات تاریخی منحصر به فرد که در هیچ جای دیگری پیدا نمیشود باز هم دارد؛ مثلاً اینکه سید محمود، دایی نواب، پیشنهاد حوزه رفتن را به او میدهد و.... کتاب از نظر شیوه نگارش ادبی هم تعریفی ندارد. با اینحال...
دیگر کاری به این کارها ندارم. چراغ را خاموش میکنم و سعی میکنم بخوابم. خواب یعنی فراموشی، یعنی آرامش روی یکی از سطوح!
«اما تو ای فرزند ایران، آسوده باش؛ قرنها در این گوی خاک، هر کس به نوبت خویش پایی کوبید و دست نشاطی بر سر درمانده ناتوانی زد. پدران تو آن پیران سالخورده از دور مینگریستند و لبخند میزدند. طراران بسیار کلاه ترا ربودند و پای تعدی و دست طمع به گلیم تو دراز کردند.دو سه روزی بیش نگذشت که سرپنجه روزگار آن نوخاسته تاراجگر را به خاک مذلت نشاند، اما تو هنوز بر همان پای خویشتن استواری.
تاریخ سرزمین جهانفرسوده تو، بیش از این دو سه سطر نیست.»
زمانی که برای اولین بار این متن زیبای مرحوم سعید نفیسی را دیدم، سخت مجذوبش شدم. در خانه و محل کار، به در و دیوار چسباندم و از برش کردم.
امروز با خواندن دوباره این عبارات حس عجیبی دارم. دوست دارم بپرسم چرا؟ چرا تاریخ سرزمین من چنین است؟ چگونه میتوان آسوده بود؟ تا چه هنگام وصف حال روزگار من اینچنین میماند؟
فکر میکنم مرحوم نفیسی دلخوش بوده از اینکه دارد جریان گذشته را میگوید؛ تاریخ را بازگو میکند. شاید گمان میکرده روزی بیاید که فرزندان این آب و خاک، مصائب تاریخ مملکت خود را فراموش کنند!
نوشته را دوباره و دوباره میخوانم...
تاریخ... یعنی امروز
مگر میتوان امروز را فراموش کرد؟
تاریخ... یعنی فردا
مگر میتوان به فردا نیندیشید؟
در یکی از شبهای ماه رمضان، احسان علیخانی مجری برنامه جزر و مد، در زمان مدّ احساسات، برای اونها که میگن شهدا فراموش شدهن «یه تو دهنی خوشگل» فرستاد!
چون من از میون اونهمه درس و حکمت برنامه فوقالذکر، فقط همین یکی یادم مونده، و از اونجا که دیگه دارم میمیرم از معطل نگه داشتن این عبارت توی ذهنم، از فرصت استفاده میکنم و یه تو دهنی خوشگل برای اونا که فکر میکردن دیگه قرار نیست رییسجمهور محترم حرف بزنه، صادر میکنم.
زمان: صبح آغازین روز ماه مبارک رمضان
مکان: راهروی ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه تهران
توضیح: راهروی ریاست دانشکده راهرویی است که درب اتاق رییس دانشکده و معاونان محترم به آن باز میشود. دیوارها تا کمر سنگ سیاه شده و موزاییکهای کف جای خود را به سنگ سفید و قرمز داده (ترکیبش واقعاً دهاتیه). این راهرو با یک درب شیشهای سکوریت از فضای دانشکده جدا میشود. تردد دانشجویان از این راهرو جداً نهی شده است.
×××
خانم کارمند: سلام، نماز روزههاتون قبول.
آقای کارمند: علیک، طاعات شمام قبول باشه... [با خوشحالی] امروز تا ساعت دوئه دیگه؟
خانم: فکر نکنم... چیزی که نگفتن.
آقا: یعنی چی؟ اعلام کردن...
خانم: واسه ماها نیست که! دانشگاه چیش مثل بقیه جاها بوده؟
آقا: آره... [در حال بازگشت به اتاق، با خنده] بیخود کردهن... شماره احمدینژاد رو داری؟ بده زنگ بزنم پدرشونو درآره ...
[صدای بلند خنده]
....
×××
زمان: ساعت 1:45 بعدازظهر همان روز
مکان: هر کدام از قسمتهای دانشکده
توضیح: ندارد
آقایون! خانوما! لطفاً بفرمایین. تعطیله!
...
یعنی کار احمدینژاد بوده؟!
1. یه جایی هست تو این دنیا، یه تیکه از زمین خداس که همیشه وقتی اونجا بودم، احساس کردم چقدر سبکم! چقدر راحتم! خوشحالم! فکرم چه خوب کار میکنه! میتونم از عهده همه مشکلات و سختیها بربیام! خلاصه... کلی از تصمیمای مهم زندگیم رو همونجا گرفتهم.
2. آقاجون بعضی حرفها رو جور خاصی میزنه؛ با چهرهای که سرشار از متانت و آرامشه، با یه لبخند محبت آمیز و دوست داشتنی، تو رو متوجه خودش میکنه، اونقدر با احتیاط دهان باز میکنه و کلمه اول رو اونقدر با دقت ادا میکنه که آدم نه تنها قافلگیر نمیشه بلکه با اشتیاق منتظر شنیدن کلماتی میمونه که قراره صاحب این چهره مهربون و دوست داشتنی بهش بزنه...
امشب موقع خداحافظی بهم گفت: وقتی این جمعیت (یعنی ما بچههاش) دور همن دلم حسابی گرمه... وقتی شماها اینجایین خیالم راحته.
شنیدن این حرف تو اون لحظه برای من خیلی معنی داشت؛ خیلی وقتا بوده که من حال خوشی نداشتم و حتی ناراحت و عصبانی بودم اما فقط همین یک بار بود که از دلم گذشت بیخیال این جمع شدنا بشم و دیگه طالقون نرم! اینم از جواب!!
از میون اونهایی که من میشناسم، آقاجون تنها کسیه که وقتی میبینه حالت خوش نیست، رو به راه نیستی و حریم و فاصله میخوای، بهت میده؛ با دقت و بدون خطا و جلب توجه. بعد هم اگه حرفی بزنه، درست میزنه به هدف.
3. پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیزم، خیلی دوستتون دارم. هنوز خونه نرسیده دلم براتون یه ذرّه شده. مثل همیشه... مثل اون وقتا که خودمو از شیشه ماشین میدادم بیرون و داد و هوار راه مینداختم که نیام تهران و پیش شما بمونم...
آخه من هنوز بچهام، بچه شما، بچهای که فکرشو میخونین....
رمضان سال 1427 قمری هم رفت. همانطور که رمضان سال گذشته و سالهای دورتر رفتند؛ همانطور که شعبان، رجب و سایر ماهها که رفتند و ... نرفته هایی که زود میروند.
مهر سال 1385 شمسی هم رفت. رفت تا کفه ترازوی برجهایی که از این سال رفته اند در مقابل آنها که باقیند حسابی سنگینی کند؛ تا خبر بدهد به کسانی که هنوز در تاریخهای مکتوبشان خط خوردگی تبدیل 84 به 85 هست! (من که نمیشناسم از این قماش آدمها!؟) که «آقا، برادر جان، عزیزم! (چقدر مؤدب) تا آخر اسفند هم بنویسی و خط بزنی توفیری نمیکند، من رفتنی ام.»
فعلا با این مهر کاری ندارم... بهش میگم برو به سلامت. برو، فقط اینو بدون که خودت و کلی از رفقای اونطرفی ات به من یکی که حال ندادین!
... امّا، رمضان
ماه غریبیه. با ماههای دیگه خیلی فرق میکنه. برای ما شمسی شمارها تنها ماه قمریه که آمار همه روزهاش رو نگه میداریم. هیچ کدوم دیگه از ماهها اینطور نیست. بقیه شون مثل محرم آخر آخرش برا ماها 10 روزه ان.
اما هر کس به دلیل متفاوتی حساب روزهای این ماه رو داره؛ یکی بخاطر گشنگی و تشنگی هاش، یکی به حرص فرصت استثنایی افتتاح ثواب و تکمیل موجودی، یکی معذب از نگاههای بد پیرزنی که متوجه آدامس جویدنش شده، یکی واسه کسادی کارش، یکی بخاطر رونق کارش و....
برای من روزهای این ماه مؤید مکرر این مطلبه که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته وقتی از چیزی که مال دل آدمهاست و جزء درونیّاتشون، یعنی دین و مذهب، یه تیکه هایی بردارن و با تهدید برخورد با متخلفین! سرخوش از اصلاح جامعه بشینن اونها که متولیّن و مدعی این اصلاح. وقتی فحاشی، بد اخلاقی، دروغ، نامردی، بی قانونی، دزدی، حق خوری و بیعدالتی مدام جلو چشمته، چه باک خلق ا... مخفی بخورن یا اصلا نخورن!
...
عید فطر رو به همه اون کسایی که به ندای دلشون به بدنهاشون سختی دادن، اونا که از روی اجبار روزه نگرفتن، اونا که ریا نکردن و اونا که بغض کسایی رو که روزه میخوردن به دل نگرفتن تبریک میگم.